Sunday 25 June 2017

نام های تاریخی وجغرافیایی قدیمی سرزمینهای آریاییها؛پارس؛اریانا؛ایران وخراسان(درمنابع پس از اسلام)

(قسمت دوم)

به ادامۀ بحثی پیرامون

نامهای تاریخی وجغرافیای قدیمی

سرزمینهای آریائیها، پارس، آریانا، ایران و خراسان

(درمنابع پس ازاسلام)

کنفوسیوس: بجای نفرین به تاریکی، شمعی بیافروزیم.

مقدمه

چنانکه درمقالۀ قبلی بنام”بادامه بحثی پیرامون نامهای تاریخی وجغرافیای قدیمی سرزمینهای آریائی ها، پارس، آریانا، ایران و خراسان (در منابع قبل از اسلام)” {1} وعده شده بود، اکنون با اغتنام از وقت، منابع پس از اسلام (و بخصوص گنجینه بزرگ زبان عربی و پارسی که قدامت حدود 1200 ساله دارند) بررسی گردیده و خدمت دوستان و علاقمندان مسایل سیاسی و تاریخی کشور پیشکش میگردد. امیدوارم گام دیگری باشد بازهم درجهت روشنگری و تکمیل اندیشۀ والای “ما کیستیم واینجا کجاست؟”.

اهداف عمدۀ مقاله قبلی {1} اثبات مسایل زیرین بود:

* – پیوند های زبانی و سایرعلایم باستان شناسی نشاندهندۀ ارتباطات قبلی اقوام مختلفی اند که روزی با هم و یکجا بوده ولی در اثر مهاجرتها وسایرعوامل ازهم جدا شده و زبان و فرهنگ آنها تغییر نموده است.

* – مردمانی که در اوایل هزارۀ دوم الی اوایل هزارۀ اول ق م از مناطق آسیای میانه وارد فلات ایران وشمال هند شده بودند، خود را در ریگویدا بنام “اریا”، در اویستا بنام “اِییَریا” و در کتیبه ها بنام “ارییا” نامیده اند.

* – واژه های اریا، اِییَریا و ارییا درانگلیسی “آرین” ترجمه شده بودند. اما نازی ها آنرا با طرح “نژاد آرین”، به مفکورۀ نژاد پرستی تبدیل میکنند. واژۀ آرین در فارسی “آریائی” ترجمه شده و درتطابق با نظریات نازیها درآنزمان وارد کشور میشود.

* – واژه های اریا (هندی)، اِییَریا (ایران شرقی یا افغانستان)، ارییا (ایران غربی یا ایران کنونی) و حتی آریانا (یونانی) بیشتر مفهوم زبانی- تباری دارند: یعنی اقوامی که (تقریبا) بیک زبان صحبت میکنند (با لهجه های متفاوت).

* – محل زندگی اریاها درهند “اریا ورته” نامیده شده و نخستین سرزمین مردمان اویستائی بنام “اِییَریانا ویجه” خوانده شده که هر دو بمعنی سرزمین آریائی ها است. واژه های “آریانا”ی یونانیان و “ایران” نیاکان خود مان از همین واژه ها مشتق شده اند.

* – واژۀ “ایران” باراول درکتیبه های اردشیراول، موسس سلسلۀ ساسانی (نیمۀ اول سده سوم) و واژۀ “خراسان” درکتاب شهرستان های ایرانشهردر زمان قباد اول (اواخرسدۀ پنجم) ذکر شده است.

+  +  +

پس ازبررسی منابع معتبرپیش ازاسلام به این نتیجه گیریها نایل گردیدیم{1}:

 

1 – آریائی ها

* واژۀ “آریائی” درهیچیک ازمنابع قدیمی وجود ندارد. این واژه درسال 1942 با نشرمقالۀ آریانا (توسط جناب کهزاد) وارد تاریخ و ادبیات کشورشده است.

* اگر”آریائی” را ترجمۀ واژۀ آرین (بدون بار نژادی آن) ومعادل واژه های اریا، اییَریا و ارییا (متذکره در ریگویدای هند، اویستای ایران شرقی و کتیبه های ایران غربی) بپذیریم، اقوام هندو- اروپائی که به فلات ایران و شمال هند آمدند، خود را “آریائی” گفته اند که مفهوم زبانی- تباری- اخلاقی داشته است. پس واژه آریائی هیچگونه بارنژادی (برتریخواهانه) نداشته، شامل تمام اقوامی بوده که مشترکات زبانی- فرهنگی داشته و فرهنگ ساز و تمدن آفرین بوده اند:

* واژۀ اریا 36 مرتبه در ریگویدا (اواسط هزارۀ دوم ق م)، آمده و باساس  ویداها آریا ورته (سرزمین آریائیها) نام قدیمی شمال و مرکزهند است.

* واژۀ اییَریا حدود 50 باردراویستا (اوایل هزارۀ اول ق م) ذکرشده ونخستین  سرزمین خویش را که اهورا مزدا آفریده، اِییَریانه ویجه (سرزمین آریائیها)  گفته اند که حدود 13 بار تکرار شده و باید مهد نخستین آریائی ها باشد (یک  منطقۀ کوهستانی و دارای اقلیم شدید 10 ماه زمستان و 2 ماه تابستان). بعدا     ازآفرینش 15 سرزمین دیگر(از سغد درشمال تا پنجاب درجنوب) سخن گفته میشود که احتمالا بآنجا ها مهاجرت نموده و درآنجا ها مستقرشده اند. کلمات  “اریانا”ی یونانی و”ایران” نیاکان خودمان تغیرشکل بعدی این واژه ها است.

* درکتیبه ها، شاهان هخامنشی خود را آریائی و از تبارآریائی گفته اند. دراین   کتیبه ها آریائی بمفهوم زبان نیز بکاربرده شده است. کتیۀ رباطک هم واژۀ   آریاو= آریائی را بمفهوم زبانی بکار برده است. هرودوتس نیز ماد ها را  آریائی خوانده است.

* شواهد زبانی، مراسم مذهبی- فرهنگی و سایرعلایم باستان شناسی (ارابه ها، ساختمان ها، گورستان ها، ظروف و وسایل باقیمانده) نشان دهندۀ پیوند پیشین و مهاجرتهای این مردمان به فلات ایران و هند شمالی ازمناطق آسیای میانه است (مگراینکه کشفیات آینده، خلاف آنرا ثابت سازد).

* معاهدۀ میان شاه هیتی و میتانی (اواسط هزارۀ دوم ق م) حاوی نام خدایان آریائی است. رسالۀ اسپ شناسی بزبان هیتی نیز شامل اصطلاحات فنی و اعداد آریائی است. این موضوع یکی ازعلایم مهاجرت آریائیها ازماورای قفقاز است.

 

2 – پارس (پرشیا)

طوریکه شاهان ماد را بنام خانواده (تبار) یا محل شان میشناسیم، شاهان هخامنشی نیزخود را درکتیبه های خود بنام تبار و محل شان (آریائی، پارسی، شاه در پارس و شاه شاهان مردمان دیگر) خوانده اند. شاهان ساسانی خود را شهنشاه ایران و انیران گفته اند، اما هر سه امپراطوری هخامنشیان (550– 330 ق م)، پارتیان (247 ق م – 224 م)  و ساسانیان (224 – 637 م) که حدود 1100 سال بر قلمروی بزرگی از آسیای میانه تا هند و از غرب چین تا شمال افریقا و یونان حکومت کردند، درمنابع خارجی بنام “امپراطوریهای  پرشیا” خوانده شده اند.

در کتاب مقدس نیزکوروش (اشعیا 45، دانیال؛ عزرا 1-3)، کمبوجیه یا اخشورش (عزرا 4 : 6)، بردیا یا ارتحشستا (عزرا 4: 7-23)، داریوش (عزرا 5 و 6)، خشایارشاه یا اخشورش (استر 1-10) و اردشیر یا ارتحشستا (نحمیا 1-13 و عزرا 7-10) پادشاه فارس خوانده شده است. درتورات آمده است، کوروش پادشاه فارس، یهودی ها را از اسارت بابل نجات داده و بآنان کمک کرده تا معبد ویران شدۀ یوروشلیم را دوباره اعمار کنند.

 

3 – آریانا

جغرافیای اریانا بحیث یک منطقه یا سرزمین، فقط توسط سترابو (24 م) گزارش داده شده است. نظر به توصیف او دو آریانا وجود داشته: آریانای کوچک – ساحۀ بین رود سند، هندوکش و کرمان؛ و آریانای بزرگ – ساحۀ از رود سند، بحرهند، پارس و ماد تا سغد (نقشۀ 4 دیده شود).

باینترتیب آریانای کوچک دربرگیرندۀ نیمۀ کشورهای امروزی پاکستان، افغانستان و ایران است، اما جغرافیای آریانای بزرگ که عمدتا شامل بخشهای ازکشورهای جدید قرغزستان، تاجکستان، ازبکستان، ترکمنستان، پاکستان، افغانستان و ایران میشود، تا اندازۀ زیادی با جغرافیای فلات ایران تطابق دارد (نه کشورخاصی). (نقشۀ 4 دیده شود).

 

4 – ایران

واژه “ایران” باراول درکتیبه ها و سکه های ارد شیراول موسس سلالۀ ساسانیان (اوایل سدۀ سوم) بکار رفته که دربرگیرندۀ قلمروی فلات ایران است. اما شاپور اول (پسرارد شیراول) و شاهان بعدی ساسانی خود را شاه ایران (فلات ایران) و انیران (خارج فلات ایران) خوانده اند. واژۀ “ایرانشهر” نیزبه قلمروی شاپوراول اطلاق شده که دربرگیرندۀ تمام قلمروی ایران و انیران است. وسعت ایرانشهردر سدۀ پنجم و ششم نیزاین موضوع را تائید میکند (نقشۀ 1 دیده شود).

 

5 – خراسان

واژۀ “خراسان” باراول دراواخرسدۀ پنجم میلادی بحیث بزرگترین حوزه (کوست) به مناطق شمالشرق قلمروی “ایرانشهر” ساسانیان (سمرقند، سغد، خوارزم، بلخ، مرو، هرات، توس، نیشاپور، گرگان و…) و”نیمروز” به مناطق جنوب شرقی آن (کابل، بست، فراه، زابلستان، زرنگ، کرمان، هماوران و…) در اثر مشهور “شهرستانهای ایرانشهر” اطلاق شده است (نقشۀ 2 دیده شود). همچنان گفته شده که شاهان یفتلی نیز درهمین سده، خود را “خراسان خوتای” خوانده اند و این لقب را در مسکوکات خود بکار برده اند.

+ + +

از اینکه منابع داده شده و شواهد ارائه شده برای اثبات ادعاها و نتیجه گیریهای فوق قناعت بخش بودند یا نه، قضاوت را به خوانندگان و پژوهشگران میگذارم. اما واقعیت مورد قبول مجامع علمی وپژوهشی این است که، هیچ پژوهشی پایان کار و حرف آخرنبوده وبا کشف اسناد و شواهد جدید میتواند تغییر کند. با درنظر داشت این اصل، ازسایر پژوهشگران وعلاقمندان مسایل سیاسی وتاریخی کشور صمیمانه خواهش میشود در حصه غنا و تکمیل آن یاری نمایند{2}.

+ +

در بررسی آثار پس از اسلام، خوشبختانه منابع وافر و گرانبهای عربی و پارسی وجود دارد که قدامت آنها به حدود 1200 سال میرسد. گرچه از یکتعداد این منابع در بررسی نام های ایران و خراسان نام برده شده، ولی تاکنون از تمام این منابع برای پژوهش این موضوع استفادۀ بیغرضانه بعمل نیامده و یا در مواردی نقل قول ها از منابع دومی و سومی گرفته شده که با اصل آن تطابق ندارد{3 – 5}. اما در این پژوهش تمام نقل قولها بطورمستقیم از آثاری دست اول (که دراختیار نویسنده قرار دارد) رونویس وپیشکش دوستان گردیده است(اما دیوان شعرا مورد بررسی قرار نگرفته – باستثنای شهنامۀ فردوسی که ارزش بزرگ تاریخی دارد).

در بررسی این آثار دو مشکل وجود دارد: مشکل اول اینکه موقعیت و مرزها در منابع تاریخی مشخص نبوده و فقط درمنابع جغرافیائی داده شده است. مشکل دوم در ترجمۀ آثار عربی (و خارجی) توسط دانشمندان ایرانی است که در اکثریت موارد، واژۀ “فارس” عربی و ” پرشیا”ی انگلیسی را “ایران” ترجمه کرده اند. اما خوشبختانه درمورد واژۀ “خراسان” این مشکل وجود ندارد. لذا گنجینۀ بزرگ زبان و ادبیات پارسی معتبرترین و دقیقترین منبع در مورد کاربرد واژۀ “ایران” محسوب میشود.

درنقل قولها کوشش شده عبارات و جملاتی بیرون نویس شود که تا اندازۀ زیادی نشان دهندۀ موقعیت جغرافیائی منطقه بوده و یا دارای ارزش عملی و پژوهشی باشد. این بحث با نقل قول از قدیم ترین آثر با ذکر نام کتاب، مولف، زبان نوشتار و سال تقریبی تالیف (چون دربسیاری موارد سال تالیف معلوم نبوده و دربین دو تاریخ حدس زده میشود) بطورکرونولوژیک آغازمیشود:

فتحنامه سند (چچنامه) علی بن حامد کوفی –  فارسی (عربی 215 – 255 ق / 830 – 869 م): 613 ق / 1216 م {6}

ص 9: در سبب تصنیف کتاب: علمای زمانه و حکمای یگانه هریکی در دوران خود باستظهارمخدومان و مربیان تاریخی وتصنیفی در گردن روزگارقلاده کرده اند، چون خبر فتح خراسان و عراق و فارس و روم و شام، و ذکر آن هریک از مصنفان متقدم بشرح و بسط در سلک نظم و نثر کشیده – و فتح هندوستان که بر دست محمد قاسم و امرای عرب و شام بود، در این دیار اسلام ظاهر گشت، و از دیار محیط تا حد کشمر و کنوج مساجد و منابر بنا شد… خواستم تا ذکراین نواحی و کیفیت و کمیت خلق و کشتن آن معلوم گردد و تاریخی ساخته آید.

مسالک و ممالک ابن خردادبه – عربی: 231 – 272 ق / 845 – 885 م {7}

ص 21: فریدون زمین را میان سه فرزندش تقسیم کرد، لذا سلم را که همان شرم است برمغرب حاکم گردانید، پادشاهان روم و سغد از فرزندان اویند؛ و طوش را که همان طوج است بر مشرق حاکم گردانید، پادشاهان ترکستان و چین از فرزندان اویند؛ و ایران را که همان ایرج است بر ایرانشهر که عراق باشد حکومت داد، کسریها و پادشاهان عراق از فرزندان اویند.

ص 23: پس از مشرق آغازکنیم که ربع مملکت است و از خراسان که تحت حاکمیت اسپهبذ باذوسبان و چهار مرزبان قراردارد که هر مرزبان درربع خراسان مستقر است؛ یک ربع خراسان ازآن مرزبان مروشاهجان و اعمال آن و یک ربع از آن مرزبان بلخ و طخارستان و ربع دیگر ازآن مرزبان هرات و بوشنج و بادغیس و سجستان میباشد؛ و دیگر ربع ازآن مرزبان ماورالنهر است.

 

فتوح البلدان بلاذری – عربی: 255 – 279 ق / 868 – 892 م {8}

فهرست کتاب: فتح گرگان  طبرستان، فتح خوره های فارس و کرمان، فتح سیستان و کابل، فتح خراسان، فتح های سند.

ص 63: چون شهر فتح گردید، یزد گرد پسر شهریار، شاهنشاه پارس آهنگ گریز کرد. پی {بر تختی} زنبیل وار برنشست و از کاخ سپید مدائن برون شد. از این روی نبطیان وی را “برزبیلا” خواندند … درآن سال که شاه ایران میگریخت، گرسنگی شدت یافته بود و بیماری طاعون به جان همه پارسیان افتاده بود – آنگاه مسلمانان از گداری {در دجله} گذشتند و جانب شرقی مدائن را نیز فتح کردند.

ص 275: چون یزید بن معاویه به خلافت رسید سلم بن زیاد را امارت خراسان و سیستان داد.

ص 281: درآن هنگام که مامون به خراسان آمد، باج سیستان دو چندان شد و کابل فتح گردید  و شهریارآن اسلام آورد و اطاعت کرد.

ص 285: عبدالله به کرمان رفت و ازآنجای به طبسین شد. طبسین دو بارو دارد که یکی را طبس گویند و دیگری را کرین، آنجای گرمسیر است و دارای نخلستان ها و آن دو دژ در خراسان اند.

ص 326: قیقان در دیار سند، نزدیک سرحد خراسان واقع است.

تاریخ یعقوبی – عربی: 259 – 284 ق / 872 – 897 م {9}

 

ص 218: مرکز پادشاهان فارس درآغاز سلطنت اردشیر بابکان، اصطخر از استان فارس بود. سپس پادشاهان پیوسته جابجا میشدند تا انوشیروان پسر قباد پادشاهی یافت و در مدائن عراق فرود آمد و آنجا پایتخت گردید.

شهرهای که دولت ایران آنها را مالک بود وبرآنها پادشاهی داشت بدین قراراست: از استان خراسان: نیشاپور، هرات، مرو، مرورود، فاریاب، طالقان، بلخ، بخارا، بادغیس، باورد (ابیورد)، گرجستان، طوس، سرخس و گرگان. و این استان را سپهبدی بود که او را سپهبد خراسان میگفتند.

و از استان قهستان: طبرستان، ری، قزوین، زنجان، قم، اصبهان، همدان، نهاوند، دینور، حلوان، ماسبذان، مهرجانقذق، شهرزور، صامغان، آذربایجان، و این استان را سپهبدی بودی بنام اسپهبد آذربایجان.

و کرمان و فارس که شهرهای آن استخراست و شیراز و اردکان و نوبندجان و جور و کازرون و فساو دارابجرد و اردشیر خره و سابور، و اهواز که شهرهای آن جندی شاپور است و سوس و نهرتیری و مناذر و شوشتر و ایذج ورامهرمز، اینها را سپهبدی بودی بنام سپهبد فارس. و استان عراق که چهل و هشت ناحیه در امتداد فرات و دجله داشت: … سپهبد چهارمی نیز بنام سپهبد مغرب داشتند…

 

البلدان یعقوبی – عربی: 278 ق / 891 م {10}

ص 35: بخش مشرق: از بغداد تا جبل (عراق عجم) و آذربایجان و قزوین و زنجان و قم و اصفهان و ری و طبرستان و گرگان و سیستان و خراسان و آنچه به خراسان پیوسته است از تبت و ترکستان.

ص 45: والیان خراسان در اینجا {مرو} منزل میکردند و نخستین کسیکه درآن فرود آمد مامون بود؛ سپس کسانیکه بعد ها حکومت خراسان یافتند، تا آنکه عبدالله بن طاهر در نیشاپور منزل گزید.

ص 47: سیستان: که شهر بزرگ آن بست است شامل نواحی بست، جوین، رخج، خشک، بلمر، خواش، زرنج، هندمند {هیرمند} تا مکران که از بلاد سند و قندهار هم مرز است.

ص 51: بلخ شهربزرگتر خراسان است و پادشاه خراسان شاه طرخان، در آنجا منزل داشت … شهربلخ وسط خراسان است، چنانکه از آنجا تا فرغانه سی منزل بطرف مشرق است و ازآنجا تا ری سی منزل بطرف مغرب. ازآنجا تا سیستان سی منزل بطرف قبله و ازآنجا تا کابل و قندهار سی منزل، و ازآنجا تا کرمان سی منزل و از آنجا تا کشمیرسی منزل، و از آنجا تا خوارزم سی منزل و از آنجا تا ملتان سی منزل.

ص 52 – 54: شهرهای شرقی بلخ: خلم، سمنجان، بغلان، سکلکند، ولوالج، هوظه، آرهن، راون، طارکان، نورنن، بدخشان و جرم تا ناحیۀ سرزمین تبت … شهرهای طرف راست: خست، بنجهار، بروان، غوروند و بامیان … شهرهای واقع در دست چپ: ترمذ، سرمنگان، دارزنکا، چغانیان، و در دست چپ: خرون، ماسند، بارسان، قبادیان، رایوز، وخش، هلاورد، کاربنک، اندیشاراع، روستابیک، هلبک، رامنک تا مرز ترکستان، راشت و کماد و بامر … شهرهای شمال بلخ: درباهنین، کش، نخشب، صغد تا سمرقند … شهرهای طرف راست نهر بلخ: تخارستان، اندراب، بذخشتان و بامیان تا شهر کابلشاه …

ص 69: خاندان طاهر، والیان خراسان پنجاه و پنج سال برسر کاربودند. و پنج نفر از اینان، برخراسان حکومت کردند.

ص 129: سمرقند بالاتر از آنست که زینت خراسان گفته شود، بلکه بهشت استان ها است.

 

البلدان ابن فقیه – عربی: 290 ق / 902 م {11}

ص 161: دغفل گوید: چون زبانها گوناگون شد، خراسان و هیطل، دو فرزند عالم بن سام بن نوح، در یک روز، درآمدند. و هریک به جائی شدند که تاکنون به نام آنان است. فرزندان هیطل ازآن سوی نهر بلخ اند، و آن شهرها هیاطله نام دارد و از این سوی آن، خراسان است.

ص 171: بلاذری گوید: خراسان چهار جز است. جز نخستین ایرانشهر است، و آن نیشاپوراست و قهستان و طبسین و هرات و بوشنج و بادغیس و طوس – که نام آن طابران است. جز دوم، مروشاهجان است و سرخس و نسا و باورد و مرورود و طالقان و خوارزم و زم و آمل – واین دو برساحل نهر بلخ اند – و بخارا. جز سوم، که در طرف باختری نهر است و تا نهر هشت فرسنگ فاصله دارد، فاریاب است و جوزجان و طخارستان علیا – و آن تالقان است – و ختل – و آن وخش است – و قوادیان، و خست و اندرابه، و بامیان، و بغلان، و والج – و این شهر مزاحم بن بسطام است – و روستای بنک، و بدخشان – و این ورودگاه مردم است به تبت – و اندرابه، راه ورود مردمان است به کابل – و ترمذ – وآن درخاور بلخ است – و چغانیان و زم و طخارستان سفلی و خلم و سمنجان. جز چهارم ماورالنهر است و چاچ، و طراربند، و سغد – و آن کس (کش) است – و نسف (نخشب) و روبستان، و اسروشنه، و سنام – دهکده مقنع – و فرغانه، و شم، و سمرقند، و ابارکت و بناکت و ترک.

 

تاریخ طبری – عربی: 302 ق / 914 م {12}

ص 1996 (ج 4): وقتی مردم جلولا شکست خوردند یزدگرد پسرشهریار پسر خسرو که درآنوقت پادشاه پارسیان بود به آهنگ ری حرکت کرد … پس از آن آهنگ خراسان کرد و به مرو رسید …

 

تاریخ بلعمی – فارسی (ترجمۀ تاریخ طبری، عربی: 302 ق / 914 م): 352 ق / 963 م {13}

ص 1: و بدانکه این تاریخ نامۀ بزرگست که گرد آورد ابی جعفر محمد بن جریر یزید الطبری رحمه الله که ملک خراسان ابوصالح منصور بن نوح فرمان داد دستور خویش را ابوعلی محمد بن محمد بن البلعمی، که این تاریخ نامه را که ازآنِ پسر جریر است پارسی گردان هرچه نیکوتر، چنانکه اندر وی نقصانی نباشد.

ص 101: و نخستین کسی که برپیل نشست اوبود ازملکان، و پیل را حرب فرمود، و او را سه پسر بود مهمترین را {نام} طوج و میانگین را سلم و کهترین را ایرچ، و آفریدون بزندگانی خویش جهان را میان فرزندان قسمت کرد {و} بسه بهر کرد ناحیت ترک و خزران، و چینستان و زمین مشرق طوج را داد، و او را فغفور نام کرد، و زمین عراقین: جملۀ بصره و بغداد و واسط و پارس و{ناحیتش و آن کجا میان جهان بود و آبادان تر بود و زمین}{سند و هندو}و حجاز و یمن همه ایرج را داد، و آفریدون از همه فرزندان او را دوسترداشتی، ولایت او را بدو باز خواندی ایران شهر، و زمین مغرب و روم {روس و سقلاب و آذربایگان و اران و کرج} تمامیت مر سلم را داد{واو را قیصرنام کرد}… و اقلیم ایران همه بدست او شد.

ص 115: و ضحاک که او را اژدها{ک} خواندند عم زاد آن شداد بود و پادشاهی ری و طبرستان و گرگان و خراسان تا هندوستان او را بود،

ص 365: و افراسیاب ترک آگاه شد که کار ایران چون ضعیف شدست، بیامد و ملک بگرفت … پس از آن زو بن طهماسب بیرون آمد  سپاه برو بیعت کردند و با افراسیاب حرب کردند یکبار و دوبار و سه بار تا او را از زمین ایران بیرون کردند، و باز ترکستان بردند. و آن روز که افراسیاب را هزیمت کردند و او را از ایران بیرون کردند و باز بترکستان بردند، و عجم زان جور و ستم رهائی یافتند، آبانماه بود و آبان روز. عجم آنروز چون عیدی دارند و چون روز مهرگان.

ص 423: رستم ازآنجا {یمن} باز گشت و به ایران آمد و کیکاوس را بر تخت بنشاند. کیکاوس رستم را آزاد نامه بنوشت و پادشاهی زابلستان و سیستان بدو داد.

ص 467: گشتاسب او را گرامی کرد، و لشکر برگرفت و از حصار بیرون آمد و بشهر بلخ بسر مملکت خویش باز گشت. و اسفندیار را سپاه داد بسیار، و خزینه. و او را ایدون گفت کای پسر از پس خرزاسب همی رو و کار او را خوار مدار، تا او را نگیری و نکشی، که باید کین پدر من لهراسب ازو بخواهی و زمین ترکستان ویران کنی چنانکه او زمین ایران ویران کرد، و بکوش درفش کاویان باز ستانی.

ص 505: بدان و آگاه باش که از پس ذوالقرنین لشکر او هرچه یونانیان بودند باز یونان شدند، و جهان بدو نیم شد و درقسمت ملک. اما ملک عجم از آب دجله بود زمین عراق و بابل و اصفهان و کوهستان و ری و جبال و طبرستان و گرگان و خراسان تا لب جیحون. و ازان سوی حد ترک بود … و از لب دجله ازان سوی زمین عراق که موصل بود و جزیره و کوفه و بادیه و زمین شام و حجاز و یمن و مصر و یونان تا حد مغرب این همه بدست ملکان یونان اندر بود…

ص 559: و موصل با جزیره تا عقبۀ حلوان تا همدان و ری و اصفهان و جبال و کوهستان و قومس و خراسان تا لب جیحون همه از ملوک طوایف داشتند،

ص 616: و برابر مداین شهری بنا کرد {و او به اردشیر نام نهاد} و زانجا بپارس آمد و باصطخر بنشست، و آن ولایت او را صافی شد و سپاه گرد کرد و بساخت، و آهنگ خراسان کرد و از پارس برفت و به سیستان آمد، و بگرفت و از آنجا بخراسان رفت و همه شهرهای خراسان بگرفت، چون مرو و بلخ و هرا و نشابور، و همه ملوک طوایف را قهر کرد، و خلقی بمرو اندر بکشت، و سرهاشان بپارس فرستاد و بدر آتش خانۀ اصطخر بدار کرد، و باز بپارس آمد و آنجا {به جور} بنشست و ملوک طوایف هرچه گرداگرد او بودند {چون ملک کوشان و ملک طوران و ملک مکران} همه بطاعت وی آمدند و رسول فرستادند…

ص 655: از حد عراق به خراسان شد و تا لب جیحون بیامد، و سپاه او چون شنیدند از پس او بشدند، و او را بلب جیحون اندر یافتند، و بهرام بفرمود بسرهنگی از سرهنگان خویش تا سپاه از جیحون بگذارد و با ترک حرب کرد به ماورالنهر و کشتن بسیار کرد، تا همه ترکان ماورالنهر برنهار آمدند، و بهرام را اطاعت داشتند،

ص 723: و مُلک انوشروان از مُلک ترکستان و ماورالنهر و حد مشرق تا زمین خراسان و پارس و کرمان و اصفهان و دربند خزران و دیار طبرستان و گرگان و کوهستان تا همه زمین عراق و جزیره و شام و عمان و هندوستان و بادیه و حجاز و طایف و زمین یمن این همه پادشاهی ازحد مشرق تا به مغرب، همه بر نوشروان راست بیستاد، و او اندر ملک بنشست و به آبادانی و عدل و داد مشغول شد،

 

تاریخ بخارا ابوبکرنرشخی – فارسی (عربی: 332 ق / 943 م): 522 – 574 ق/ 1128 – 1178 م {14}

ص 11: ابوالحسن نیشابوری درکتاب خزائن العلوم آورده است که شهر بخارا ازجملۀ شهرهای خراسان است، هرچند آب جیحون در میان است.

ص 112: وچون امیراسماعیل عمرولیث را نزد خلیفه فرستاد خلیفه منشور خراسان به وی فرستاد، و از عقبۀ حلوان تا ولایت خراسان و ماورالنهر و ترکستان و سند و هند و گرگان همه او را شد.

 

مروج الذهب مسعودی – عربی: 336 ق / 947 م {15}

ص 75: هندوستان از ناحیۀ کوهستان به سرزمین خراسان پیوسته است و ناحیۀ سند بسرزمین تبت متصل است.

ص 84: درخصوص اقالیم هفتگانه: اقلیم اول سرزمین بابل است و خراسان و فارس و اهواز و موصل و سرزمین جبال … اقلیم دوم هند است و سند و سودان … اقلیم سوم مکه است و مدینه و یمن و طایف و حجاز و مناطق مابین آن … اقلیم چهارم مصر است و افریقا و بربر و آزس و مناطق مابین آن … اقلیم پنجم شام است و روم و جزیره … اقلیم ششم ترک است و خزر و دیلم و قلمرو سقلابیان … اقلیم هفتم دیبل است و چین…

ص 154: دیار هند از حدود منصوره و مولتان به خراسان و سند پیوسته است و کاروانها از سند به خراسان و هم به هند پیوسته رود و این دیار را به زابلستان پیوندد.

ص 156: دیار تبت از یکطرف مجاور سرزمین چین است و هم مجاور خراسان و صحراهای ترک است …

ص 240: اردشیر طبقات کسان را مرتب کرد و هفت طبقه نهاد، نخست، وزیران وپس ازان موبدان که نگهبان امور دین و قاضی القضات و رئیس همه موبدان بود و آنها نگهبانان امور دینی همه کشور و عهده دار قضاوت دعاوی بودند. و چهار سپهبدی نهاد یکی به خراسان، دوم به مغرب، سوم به ولایت جنوب و چهارم به ولایت شمال و این چهار اسپهبد مدیران امور ملک بودند که هرکدام تدبیر یک قسمت مملکت را بعهده داشتند و فرمانروای یک چهارم آن بودند و هریک از اینان مرزبانی داشت که جانشین اسپهبد بود و …

 

مسالک و ممالک اصطخری – فارسی (عربی: 340 ق / 951 م): قرن 5/6 هجری قمری {16}

ص 3 – 5: و سیاقت این کتاب نه بر وضع هفت اقلیم نهادیم … و دایره اسلام را به 20 اقلیم تقسیم کردیم: دیارعرب، دریای پارس، زمین مغرب، دیار مصر، صورت شام، دریای روم، دیار جزیره، دیار عراق، دیار خوزستان، دیار پارس، دیار کرمان، منصوره بشمول بلاد سند و هند مسلمانی، آذربایگان، کوهستان، دیلمان، ولایت خزر، بیابان میان پارس و خراسان، سیستان، خراسان و ماورالنهر. … این شکل صورت زمین است آبادان و ویران، و قسمت کردیم بر ممالک. و معنی ممالک پادشاهیها باشد کی یکی را از آن مملکت گویند.

ص 5: هیچ ملکی آبادان تر و تمامتر و خوشتر از ممالک ایرانشهر نیست و … حد این مملکت در روزگار پارسیان معلوم بود. چون مسلمانی آشکار شد مسلمانان از هر مملکتی نصیبی بگرفتند، برین جمله که یاد کرده آید: ازمملکت روم شام و مصر و اندلس و مغرب، از ملکت هندوستان آنچه بزمین منصوره پیوندد و مولتان تا کابلستان و حدود تخارستان، و ازملکت چین ماورالنهر و هرچه با آن رود.

ص 192: ذکر سیستان و توابع آن: جانب شرقی سیستان بیابان مکران است و زمین سند و بهری از اعمال مولتان. و جانب غربی خراسان و بعضی از اعمال هندوستان. و جانب شمالی زمین هندوستان. و جانب جنوبی بیابان سیستان و کرمان.

 

ص 197: صفاریان که پارس و خراسان و سیستان و مکران به غلبه گرفتند ازین جایگه برخاستند.

 

ص 202: ذکر اقلیم خراسان: خراسان مشتمل است بر کوره {استان یا ولایت}، و این نام اقلیم است و آنچه محیط است به خراسان. و شرق خراسان نواحی سیستان و دیارهندوستان باشد، بحکم آنکه ما غور و دیار خلج و حدود کابل همه از شمار هندوستان نهادیم. و غرب خراسان بیابان غزنی و نواحی گرگان نهاده ایم. وشمال خراسان ماورالنهر و بهری از بلاد ترکستان و ختل. و جنوب خراسان بیابان پارس و قومس. و پیش از این گفته آمدست کی قومس را با دیلمان اضافت کردیم. و هم چنین گرگان و طبرستان و ری و آنچه بدان پیوسته است. و این مجموع را اقلیمی نهاده ایم چنانک ذکر رفت. و بلاد ختل را با ماورالنهر نهاده ایم و خوارزم را هم از ماورالنهر یاد کردیم، جهت آنکه شهر خوارزم برآن جانب جیحون نهاده است و سوی بخارا نزدیک ترست ازان کی سوی شهرهای خراسان. و خراسان را جانبی هست میان بیابان پارس و میان هراه و و غور و غزنین، و جانبی دیگر در حد غربی از حد قومس تا نواحی فراوه. این هردو جانب را از خراسان جدا کردند تا تربیع خراسان درست آید.

ص 203: و شهرهای خراسان که براعمال {ناحیه ها}جمع کنند و آنرا نام برند و باز گویند چهار شهراست: نیشابور و مرو و هراه و بلخ. و دیگر کوره ها هست چون قوهستان و طوس و نسا و باورد و سرخس و اسفراین و بوشنگ و بادغیس و گنج رستاق و مرورود  و گوزگانان و غرجستان و بامیان و تخارستان و زم و آمل.

ص 216: نواحی بلخ اینست: تخارستان، ختل، پنجهیر، بدخشان، عمل بامیان

ص 245: و سامانیان در بخارا مقام داشته اند بحکم آن کی سرحد خراسان و ماورالنهر است.

 

التنبیه مسعودی – عربی: 345 ق / 956 م {17}

ص 30: و ما عقاید ایرانیان و نبطیان را درباره تقسیم معموره زمین … آورده ایم و گفته ایم که آنها نقاط شرقی مملکت خود و مناطق مجاور آنرا خراسان نامیده اند که خُر همان خورشید است و این نواحی را بطلوع خورشید منسوب داشته اند و جهت دیگر را که مغرب است خربران نامیده اند که بمعنی غروب خورشید است و جهت سوم را که شمال است باخترا و جهت چهارم را جنوب است نیمروز نامیده اند و این کلماتیست که ایرانیان و سریانیان که نبطیانند به آن اتفاق دارند.

ص 49: و مورگان دهکده ایست بنزدیکی این کوه و کوه مابین دهکده مورگان و دهکده دیگری از توابع نیشاپور بنام هفدره یعنی هفت در قراردارد و این آغاز ولایت خراسان است، زیرا قومس ولایتی جداست میان ری و خراسان و شهرهای آن بسطام و سمنان و دامغان است.

ص 73: پارسیان قومی بودند که قلمروشان دیار جبل بود از ماهات وغیره و آذربایجان تا مجاور ارمینیه و اران و بیلقان تا دربند که باب و ابواب است و ری و طبرستان و مسقط و شابران و گرگان و ابرشهر که نیشاپور است و هرات و مرو و دیگر ولایت های خراسان و سیستان و کرمان و فارس و اهواز با دیگر سرزمین عجمان که در وقت حاضر باین ولایت پیوسته است، همه این ولایت ها یک مملکت بود، پادشاهش یکی بود و زبانش یکی بود، فقط در بعضی کلمات تفاوت داشتند، زیرا وقتی حروفی که زبان را بدان می نویسند یکی باشد و ترکیب کلمات یکی باشد زبان یکی است و گرچه در چیزهای دیگر تفاوت داشته باشد چون پهلوی و دری و آذری و دیگر زبانهای پارسی.

 

دیباچه شاهنامۀ ابومنصوری – فارسی: 346 ق / 957 م {18}

 

بند 46 – 68: پس امیرابومنصورعبدالرزاق مردی بوذ با فر و خویشکام بوذ و با هنر و بزرگمنش بوذ اندرکامروایی و با دستگاهی تمام از پاذشاهی و ساز مهتران، و اندیشه ی بلند داشت و نژاذ بزرگ داشت به گوهر و از تخم اسپهبذان ایران بوذ و کار کلیله و دمنه و نشان شاه خراسان بشنیذ، خوش آمذش. از روزگار آرزو کرد تا اورا نیز یاذگاری بوذ اندر این جهان. پس دستور خویش ابومنصور المعمری را بفرموذ تا خداوندان کتب را از دهقانان و فرزانگان و جهاندیذگان، از شهرها بیاورد. و چاکر او – ابومنصورالمعمری – به فرمان او، نامه کرد و کس فرستاذ به شهرهای خراسان، و هشیاران ازآنجا بیاورد، چون ماخ پیر خراسانی از هری، و یزدانداذ پسر شاپور از سیستان، و چون شاهوی خورشیذ پسر بهرام از نشابور، و چون شاذان پسر برزین از طوس، و هرچهارشان گرد کرد و بنشاند به فراز آوردن این نامه های شاهان و کارنامه هاشان و زندگانی هریکی، و روزگار داذ و بیداذ و آشوب و جنگ و آیین از کِی نخستین کی اندرجهان او بوذ کی آیین مردمی آورد و مردمان از جانوران پذیذ آورد تا یزدگرد شهریار کی آخر ملوک عجم بوذ، اندر ماه محرم و سال بر سیصذ و چهل و شش ازهجرت بهترین عالم محمد (ص). و این نامه را نام شاهنامه نهاذند ..

بند 123- 126: و آفتاب برآمدن را باختر خواندند و فروشدن را خاورخواندند و شام و یمن را مازندران خواندند و عراق و کوهستان را سورستان خواندند. و ایرانشهر از روذ آموی است تا روذ مصر.

 

صورت الارض ابن حوقل – عربی: 367 ق / 977 م {19}

ص 150: سیستان با منضمات آن محدود است از مشرق به بیابان واقع در میانۀ کرمان و سرزمین سند و سیستان و قسمتی از اعمال ملتان، و از مغرب به خراسان و بخشی از اعمال هند، و ازشمال به سرزمین هند و از جنوب به بیابان واقع در میانه سیستان و کرمان، و در قسمت مجاور خراسان و غور و هند انحنایی دارد.

شهرهای سیستان باساس فهرست مطالب: زرنج، بالش، رخج، بلدی داور، بغنین، خلج، بشلنک، خاش، بست، قرنین، طاق، سروان

ص 162: خراسان شامل ولایات (کوره ها) بزرگ و اعمال پهناوراست. خراسان نام اقلیم است و حدود آن از مشرق نواحی سیستان و سرزمین هند – بنابر آنچه من قسمت پشت غور تا هند را به سیستان منضم کرده ام و نیز دیار خلج را که در مرز کابل است و وخان واقع در پشت ختل و جز آنرا از نواحی هند برشمرده ام – واز مغرب بیابان غز و نواحی گرگان، و از شمال سرزمین ماورالنهر و اندکی از سرزمین ترک واقع بر پشت ختل، و ازجنوب بیابان فارس و کومش و تا نواحی جبال دیلم با گرگان و طبرستان و ری و منضمات آن است. همه اینها را یک اقلیم نهاده ام و ختل را به ماورالنهر پیوسته ام زیرا میان رودهای وخشاب و خرباب (جریاب) قرار دارد. خوارزم را نیز جزو ماورالنهر نهاده ام زیرا بزرگترین شهر آن پشت رودخانه و به بخارا نزدیکتر از شهرهای خراسان است، و در طرف مشرق خراسان میان بیابان فارس و هرات و غور تا غزنه زنخی (جانبی) است و همچنین زنخ های دیگری در مغرب آن است در مرکز کومش تا نواحی فراوه. و فاصله میان دو زنخ از تربیع (چهاردیواری) جوانب دیگر خراسان کوتاهتر است. و نیز حدود گرگان و دریای خزر تا خوارزم کمان وار است.

شهرهای خراسان باساس فهرست مطالب: نیشاپور، مرو، هرات، مالن، اسفزار، پوشنگ، کوسری، بادغیس، مروالرود، طالقان، فاریاب، جوزجان، غرج الشار، غور، سرخس، نسا، فراوه، قهستان، قاین، گناباد، بلخ، بامیان، تخارستان، ختل، بدخشان، پنجهیر، کابل، آمل، زم.

ص 169: دارالامارۀ خراسان در روزگار گذشته تا زمان طاهریان در مرو و بلخ بود، ولی طاهریان آنرا به نیشاپور منتقل کردند.

ص 191: ماورالنهر محدود است از مشرق به فامر و راشت و بخشی از سرزمین هند به خط مستقیم که مجاور ختل است، و از مغرب به سرزمین غزان و خرلخ از ناحیه طراز که کمان وار به باراب و ستکند و سغد و سمرقند و نواحی نجرا تا خوارزم کشیده شده، به دریاچه خوارزم منتهی می شود، و ازشمال به سرزمین ترکان خرلخی که از دورترین نقطه سرزمین فرغانه تا طراز به خط مستقیم کشیده شده است. خوارزم و ختل در ماورالنهر هستند زیرا ختل میان رود خشاب و خرباب {جریاب} قرار دارد و خود جیحون، خرباب و نواحی پایین تر از آن جز ماورالنهر اند و خوارزم که مرکز آن است پشت رود است و به شهرهای ماورالنهر نزدیکتر از شهرهای خراسان میباشد.

شهرهای ماورالنهرباساس فهرست مطالب: ترمذ، قبادیان، چغانیان، اخسیکت، خوارزم، بخارا، سغد، سمرقند، کش، نسف، اشروسنه، خرقانه، زامین، چاچ، ایلاق، اپسیجاب، خجند، فرغانه.

 

حدود العالم – کهن ترین متن جغرافیائی پارسی زبانان: 372 ق / 982 م {20}

ص 189: سخن اندر ناحیت هندوستان و شهرهای وی: قندهار، گردیز، سول، نینهار، لمغان، قشمیر و …

ص 291: سخن اندر ناحیت خراسان وشهرهای وی: ناحیت مشرق وی هند است. و جنوب وی بعضی از حدود خراسان است، و بعضی بیابان کرکس کوه. و مغرب وی نواحی گرگان است، و حدود غور. و شمال وی رود جیحون است و … دَرِ ترکستان است … و پادشای خراسان اندر قدیم جدا بودی و پادشاه ماورالنهر جدا، و اکنون هر دو یکی است. و میر خراسان به بخارا نشیند، وز آل سامان است، و از

فرزندان بهرام چوبین اند. و ایشان را ملک مشرق خوانند.

شهرهای خراسان: نیشاپور، سبزوار، خسروگرد، بهمن آباد و مزینان، آزاذوار، جاجرم، سبراین، جرمگان و سبیبینکان، خوجان، راوینی، نسا، باورد، طوس، میهنه، ترشیزو کندر، بنابد، تون و کری، قاین، طبسین، کری، طبس مسینان، خور و خسب، بوژگان، هری، بوشنگ، نوژگان، خرگرد، بادغیس، کاتون، خجستان، کوه سیم، مالن، اسبزار، سرخس، بون، کیف، بغشور، کروخ، شورمین، غرچستان، دزه، مرورود، … مرو، … گوزگانان، ساروان، …پاریاب، … اشبورقان، انتخو{اندخود}، …بلخ، خلم، تخارستان، سمنگان، سکلکند، بغلان، ولوالج، سکمیشت، طایقان، اندراب، بامیان، پنجهیرو جاریانه، …

ص 317: سخن اند ناحیت حدود خراسان و شهرهای وی: ناحیتی است که مشرق وی هندوستان است. وجنوب وی بیابان سند است وبیابان کرمان. و مغرب وی حدود هری است. و شمال وی حدود غرچستان و گوزگانان و تخارستان.

شهرهای وی: غور، سیستان، طاق، کش، فره، خواش، بُست، سروان، زمینداور، …، غزنی، کابل، استاخ، بروان، بدخشان، …

 

احسن التقاسیم مقدسی – عربی: 375 ق / 985 م {21}

ص 377: زبان مردم این هشت اقلیم عجمی است، برخی از آنها دری و دیگران پیچیده تراند. همگی آنها فارسی نامیده میشوند و اختلاف آنها آشکار و گنگی در آنها نمودار و این را در جایش تا توانم روشن خواهم کرد.

ص 379: خاوران: … این سرزمین سد راه ترکها و سپر غزها و ترساننده رومها و فخرآور برای مسلمانان است، … ابوزید خاوران را به سه بخش برشمرده: خراسان، سگستان، ماورالنهر. ولی من آنرا یک بخش در دو سوی رود جیحون خوانده، هریک را بنام پایه گذارش نامیده ام …

اگر پرسند که: چرا مانند دیگر مردم هرسوی را سرزمینی جداگانه نشناساندی؟ مگر نبینی خود مردم گویند: خراسان و ماورالنهر؟ در پاسخ گفته شود ولی همین مردم نیز ازمرزهای قومس تا طراز را خراسان می نامند. مگر نه خاندان سامانی شاهان خراسانند و دراین سوی رود زندگانی کنند؟ من نیز که خراسان را نام ویژه این سوی رود ننهادم تا سوی دیگر را مانند تو بنامی دیگر بخوانم!

اگرپرسند که: پس چرا سگستان را برخلاف پیشینیان داخل این سرزمین کردی؟ در پاسخ گفته شود: مردم گاهی هم آنرا از خراسان می شمرند، مگر نمی دانی در آن سامان خطبه بنام خاندان سامانی خوانده میشود؟ هرگه ما سگستان را یک سرزمین مینا میدیم، می بایستی خوارزم را نیز جدا یاد کنیم… بدانکه سرزمین خاوران را دو برادر بنام هیطل و خراسان دو پسرعالم بن سام بن نوح آباد کرده اند، پس این سوی نهر بنام هیاطله خوانده میشود.

ص 429: خراسان امیرنشین های مرفه و دادگستر دارد مانند: غرج که شار ایشان خردمندی همچون عمرین دادگستر و بخشایشگراست، و غزنین که صاحبش همواره در جنگ و ستیز است و فریغونیان که نزد ایشان داد و وفاداری همگانی است.

 

ص 430: من خراسان را به نه خوره {بلخ، نیشابور، غزنین، سگستان، هرات، جوزجان، مروشاهجان، قوهستان و بست}و هشت ناحیت بخش نموده ام، و آنها را … بترتیب اندازه هایشان و … مرزهایشان مرتب نموده ام. مثلا نخستین آنها در سمت جیحون بلخ است و از نظر اندازه {پس از آنها} نیشابور میباشد. مهمترین ناحیت ها نیز پوشنج، بادغیس، غرجستان، مرورود، طخارستان، بامیان، گنج روستا، اسفزار است. طوس و دو خواهرش را خزینه های نیشابور بشمارآوردیم، سرخس را نیز جدا از خوره ها شمردم…

شهرهای بلخ: اشفورقان، سلیم، کرکو، جا، مذر، برواز، بدخشان، پنجهیر، جاربتله بروان

شهرهای طخارستان: ولوالج، طالقان، خلم، غربنگ، سمنگان، اسکلکند، روب، بغلان، اسکیمشت، راون آرهن، اندراب، خست، سرای عاصم

شهرهای بامیان: بسغورفند، سگاوند، لخراب

شهرهای غزنین: کردیس، سگاوند، نوه، بردن، دمراخی، حشباری، فرمل، سرهون، لجرا، خواست، زاوه، کاویل، کابل، لمغان، بودن، لهوگر

ص 457: بلاذری گوید: خراسان چهار بخش، نخست نیشاپور و قهستان و هرات و طوس. بخش دوم دو مرو، سرخس، نسا، ابیورد، طالقان و خوارزم. بخش سوم جوزجانان، بلخ، صغانیان. بخش چهارم ماورالنهر. ولی این مخالف روش من است.

ص 490: شنیدم که یکی از شاهان خراسان به وزیرش دستور داد تا مردانی را از 5 خوره اصلی گرد آورد، پس چون آماده شدند و سگستانی به سخن آمد، وزیر گفت: این زبان برای جنگ خوبست، سپس نیشاپوری به سخن آمد، او گفت: این زبان برای داوری خوبست، سپس مروزی بسخن شد و او گفت: این زبان وزارت را سزاست، سپس بلخی سخن گفت، پس او گفت: این زبان نامه نگاری را شاید و چون هراتی به گویش آمد، او گفت: این زبان برای دست شوئی خوب است.

این زبانهای اصلی خراسان اند و دیگران پیرو ایشان اند و از آنها ریشه گرفته اند و بدانها باز میگردند…

ص 491: این زبان دری میباشد و از آنروی این زبان را دری نامند که نامه های شاهان بدان نوشته میشود و به وی میرسد و از ریشه در ساخته شده، زیرا که زبانی است که درباریان بدان گفتگو میدارند.

ص 492: خطبه آدینه دراین سرزمین ها همگی بنام سامانیان است و همه خراجگذار ایشانند. مگر فرمانروای سگستان و خوارزم و غرج شار و جوزجان و بست و غزنین و ختل که تنها هدیه می فرستند، این امیران خراج را خود مصرف میکنند. جایگاه فرمانده لشکردرنیشابوراست. سگستان در دست خاندان عمرولیث، غرج بدست شار، جوزجان بدست خاندان فریغون، غزنین و بست در دست ترکها است… نخستین سامانی که که این سرزمین را بتصرف گرفت اسماعیل بن احمد بسال 287 بود، پس به بخارا رفت و معتضد کرمان، جرجان را بدانها افزود…

 

شهنامه فردوسی – فارسی: 399 ق / 1008 م {22}

ص 20: (تقسیم جهان به سه بخش توسط فریدون):

نهفته چو بیرون کشید از نهان    به سه بخش کرد آفریدون جهان

یکی روم وخاوردگر ترک و چین    سیم دشت گردان و ایران زمین

نخستین به سلم اندرون بنگرید     همه روم و خاور مراو را سزید

دگرتور را داد توران زمین       ورا کرد سالار ترکان و چین

ازایشان چو نوبت به ایرج رسید  مراو را پدر شاه ایران گزید

 

ص 282: (شهرهای عمدۀ ایران):

از ایران به کوه اندر آید نخست     در غرچگان از بر بوم بُست

دگر طالقان شهر تا فاریاب          همیدون در بلخ تا اندراب

دگر پنجهیر و در بامیان              سر مرز ایران و جای کیان

دگر گوزگانان فرخنده جای          نهادست نامش جهان کدخدای

دگر مولیان تا در بدخشان            همینست ازین پادشاهی نشان

فروتر دگر دشت آموی و زم        که با شهر ختلان برآید به رم

چه شگنان وز ترمذ ویسه گرد      بخارا و شهری که هستش بگرد

همیدون برو تا در سغد نیز          نجوید کس آن پادشاهی به نیز

وزان سو که شد رستم گرد سوز   سپارم بدو کشور نیمروز

ز کوه و ز هامون بخوانم سپاه      سوی باختر برگشاییم راه

بپردازم این تا در هندوان            نداریم تاریک ازین پس روان

ز کشمیر وز کابل و قندهار         شما را بود آن همه زین شمار

وزان سو که لهراسب شد جنگجوی     الانان و غر در سپارم بدوی

ازین مرز پیوسته تا کوه قاف       به خسرو سپاریم بی جنگ و لاف

 

ص 568: (تقسیم ایران به چهار بهر یا استان):

 

چو نوشین روان این سخن برگرفت     جهانی ازو مانده اندر شگفت

شهنشاه دانندگان را بخواند                سخنهای گیتی سراسر براند

جهان را ببخشید بر چار بهر             وزو نامزد کرد آباد شهر

نخستین خراسان ازو یاد کرد            دل نامداران بدو شاد کرد

دگر بهره زان بد قم و اصفهان          نهاد بزرگان و جای مهان

وزین بهره بود آذربادگان                که بخشش نهادند آزادگان

وز ارمینیه تا در اردبیل                  بپیمود بینادل و بوم گیل

سیوم پارس و اهواز و مرز خزر      ز خاور ورا بود تا باختر

چهارم عراق آمد و بوم روم            چنین پادشاهی و آباد بوم

 

التفهیم بیرونی – فارسی: 420 ق / 1029 م {23}

ص 194: از افریدون که از جباران پارسیان بوده است حکایت کنند که زمین را بخشش بسه قسم کرده است بمیان سه فرزند. پارۀ مشرقی را که اندر او ترک و چین است پسرش را داد تور. و پارۀ مغربی که اندر او روم است پسرش را داد آنکه سلم نام بود. و پارۀ میانگین که ایرانشهر است، ایرج را داد و این قسمت بدرازا است.

وقسمت نوح پیغامبر علیه السلام سه فرزندش را هم بر سه است، ولیکن بپهنا. نخستین از سوی جنوب کجا {که آنجا} سیاهان اند پسرش را حام. ودیگر شمالی کجا سپیدان اند پسرش رایافث. و سیوم میانگی کجا گندم گونانند پسرش را سام.

و یونانیان را قسمتی است سه گانه بخلاف. و آن چنانست که برزمین {زمین} او را دوپاره کردند. و آنچ سوی مشرق بود باطلاق، ایسیا نام کردند. و آنچ سوی مغرب بود دریای شام او را بدو پاره کرده، یکی سوی جنوب نامش لوبیه، و اندر او سیاهان و گندم گونانند. و دیگر سوی شمال نامش اوربی، و اندر او سپیدان و سرخان اند. و چون ایسیا که پارۀ مشرقی است بسیار بار چند دوپارۀ مغربی بود، عراق و پارس و خراسان ازآن جدا کردند و ایسیای خرد نام کردند، و آنچ بماند ایسیای بزرگ.

ص 196: و پارسیان بحسب مملکت ها بهفت کشور قسمت کردند: کشورنخستین هندوان، دوم کشور عرب و شام، سیم کشور مصرو شام، چهارم کشورایرانشهر، پنجم کشور صقلاب و روم، ششم کشور ترک و یاجوج و هفتم کشور چین و ماچین

ص 199: واقلیم سیوم از مشرق زمین چین آغازد. و اندر او دار مملکت چینیان است و میانۀ مملکت هندوان و تانیشر و قندهار و زمین سند و شهرهای مولتان و بهاتیه و کرور و کوههای افغانان تا زوالستان و والشتان و سیستان و کرمان و پارس و سپاهان و اهواز و بصره و کوفه و عراق و شهرهای جزیره و شام و فلسطین و بیت المقدس و قلزم و زمین مصر و اسکندریه و شهرهای برقه و افریقیه و قبیله های بربریان اندر زمین مغرب و تاهرت و سوس و شهرهای طنجه و بدریای محیط رسد

واقلیم چهارم آغازد از زمین چین و تبت و قتا و ختن و شهرهای که بمیان آنست و برکوههای کشمیر و بلور و وخان و بدخشان بگذرد سوی کابل و غور و هری و بلخ و طخارستان و مرو و کوهستان و نشابور{و طوس} و کومش و گرگان و طبرستان و ری و قم و همدان و موصل و آذربادگان و منبج و طرسوس و حران و ثغرهای ترسا آن و انطاکیه و جزیرهای قبرس و رودس و سقلیه تا بدریای محیط رسد بر خلیجی که میان شهرهای مغرب و اندلس است، و او را زقاق خوانند.

 

آثارالباقیه بیرونی – عربی: 427 ق / 1035 م {24}

ص 89: اما نصارای شام و عراق و خراسان ماههای رومی و ماههای یهودیان را باهم ممزوج کرده اند.

ص 297: مردم پیش از ظهور شرایع و خروج بوذاسف بت پرست بودند ودر جنوب شرقی کره زمین جای داشتند و باقیمانده های ایشان اکنون در هندوچین و تغزغز موجود اند و اهل خراسان ایشان را شمنان گویند و بهارهای اصنام و فرخارها و دیگر آثارایشان در ثغور خراسان که به هند متصل است ظاهر و هویداست و به قدم عالم و تناسخ ارواح اعتقاد داشتند و …

برخی از آنان به ابوت آدم اقرار دارند و برخی منکر این امراند و برای هر دسته ای از بشر یک پدر جداگانه قائلند و این قوم میگویند که اگر همه افراد بشر یک پدر داشتند اجسام و اشکال و زبان همه یکی بود.

من این استدلال را نمی فهمم زیرا اختلاف اجسام بشر دررنگها و چهره ها و طبایع و اخلاق، تنها معلول اختلاف نسب نیست بلکه اختلاف اقالیم و اهویه در آن مدخلیت دارد و اختلاف لغات ازاینجا پیش آمد که بشر به اقوامی و فرقه های تقسیم شده و ازهم دور افتادند و هرقومی برای رفع نیازمندی خود به وضع لغاتی نیازمند گشتند که مقاصد آنانرا برساند و چون زمان طول کشید اینگونه عبارات رو به فزونی گذشت و در یاد ها بماند و از ترکیب آنها نیز مواضعاتی پیدا شد و تحت نظم و قاعده ای قرار گرفت.

ص 329: {نوروز} که آغاز بهار باشد و رسم ملوک خراسان این است که دراین موسم به سپاهیان خود لباس بهاری و تابستانی می دهند.

ص 335: … اقصای خراسان که میان فرغانه و طبرستان است.

ص 339: و درملوک خراسان اینطور مرسوم گشته که در روز مهرگان بسپاهیان و ارتش رخت پاییزی و زمستانی میدهند.

 

ترجمۀ تاریخ یمینی – فارسی(عربی: 427 ق / 1035 م): 603 ق/1206 م {25}

ص 33: و چون ازین مهم بپرداخت امیر رضی ابوالقاسم نوح بن منصور سامانی پادشاه خراسان بدو استعانت کرد و از او مدد خواست تا لشکری را که از دیار ترک بمزاحمت او آمده بودند و او را از بخارا که دارالملک و مستقر سریر سلطنت او بود … جواب باز دهد، و ملک او را در نصاب خویش مقرر گرداند.

ص 199: مدت ملک و سلطنت آل سامان به خراسان و ماورالنهر و دیگر ولایات که در بعضی اوقات در حوزۀ ملک ایشان بود از سیستان و کرمان و جرجان و ری و طبرستان تا حدود سپاهان حدود صدو دو سال و شش ماه و ده روز بود.

 

زین الاخبار گردیزی – فارسی: 444 ق / 1052 م {26}

ص 5: چنین گویذ فرازآرندۀ این کتاب زین الاخبار کی دانایان، جهان را به اقلیمها قسمت کرده اند کی مکه و مدینه و حجاز و یمن از اقلیم سِیُم و نیمروز و خراسان و جبال و فارس و عراق از اقلیم چهارم بشمُرند و این اقلیم چهارم را کی به میان جهان است به زبان فارسی ایرانشهر خوانند.

ملوک بزرگ به ایرانشهر جای داشتند و چون به میان جهان بوذند بر همگان تسلط یافتند و آنچ از دیگر امتها میخواستند، آسانتر به دست میآوردند و از آغاز تا بذین غایت، ملوک بزرگ به ایرانشهر بوذه اند.

ص 6: پنجم، گاو یکتا آفریذه را در ایرانویج آفریذ، به میانۀ جهان.

ص 71: و جهان را بر پسران بخش کرد. ایرج را سرزمین فارس و عراق و عرب بداذ و این ولایت را ایرانشهر نام کرد، یعنی شهر ایرج و روم و مصر و مغرب مر سلم را بداذ و چین و ترک و تبت مر تور را بداذ و بذین سبب آن را توران گویند. پس تور و سلم را از ایرج حسد آمذ، کی ایران به ایرج بداذ و … میان ایران و توران حد نهاذ و …

ص 73: چون کیقباذ به پاذشاهی بنشست، آب جویها بخش کرد و بناها افگند و عمارت کردن فرموذ و ده یک از غله بستذ و به بلخ نشستگاه ساخت و با افراسیاب حرب کرد و او را از ایران بتاخت.

چون کیکاوس به پاذشاهی بنشست هفت کشور بگرفت. همۀ پاذشاهان روی زمین، زیر فرمان او بوذند و … کیکاوس ولایت سیستان و نیمروز و کابل و زابلستان و رخود مر رستم را بداذ و هرچ از هندوستان بگیرذ او را باشذ و بر این جمله او را منشور بداذ و عهد کرد.

ص 76: و رستم بن دستان پیش کیخسرو بایستاذ و از ایران سپاه کشیذ و به ترکستان رفت و کین پدر خویش از افراسیاب خواست و از همه ترکان بیاهخت و کرسیوز را بکشت و افراسیاب را بکشت و افراسیاب را به آذربایجان اندر یافت و بکشت و همه کارزارها رستم کرد و کیخسرو مر رستم را بذان خدمت کی کرده بوذ، از خدمت معاف کرد و سیستان و کابل و هند و سند و زابلستان بذو بداذ.

ص 85: و پیش از وی {اردشیر} اصبهبذ جهان یکی بوذی، او چهار اصبهبذ کرد: نخستین خراسان اصبهبذ. دُ دیگر خُربران اصبهبذ و سوی مغرب او را بداذ و سدیگر نیمروزان اصبهبذ و ناحیت جنوب او را بداذ. چهارم آذربایجان اصبهبذ و ناحیت شمال او را بداذ و شهرها بنا افگند … و خراسان را چهار بخش کرد، و هریکی را مرزبانی گماشت: یکی شاهجان و دیگر بلخ و تُخارستان و سِیُم هرات و پوشنگ و باذغیس و چهارم ماورالنهر.

ص 93: و بهرام گور به زبانی سخن گفتی. به وقت چوگان زدن پهلوی گفتی و اندر حربگاه ترکی گفتی و اندر مجلس با عامه دری گفتی و با موبذان و اهل علم پارسی  گفتی و با زنان هریو گفتی و چون اندر کشتی نشستی زبان نبطی گفتی و چون خشم گرفتی تازی گفتی.

ص 156: اندر قدیم رسم دگرگون بوذ. از روزگار افریذون تا گاهِ اردشیر بابکان، مر همۀ جهان را یکی سپاهسالار بوذی و چون اردشیر بیامذ جهان را چهار سپاهسالار کرد: یکی خراسان، دُ دیگر مغرب، سدیگر نیمروز، چهارم آذربایجان و مر خراسان را چهار مرزبان کرد: یکی مرزبان مروشایگان و دوم مرزبان بلخ و تُخارستان و سِیُم مرزبان ماورالنهر و چهارم مرزبان هرات و پوشنگ و باذغیس و چون مسلمانان پاذشاهی عجم بگرفتند و خراسان مسلمانان را بگشت، آن همه رسمهای مغان برانداخته شذ.

ص 157: دارالملک امرای خراسان از زمان عثمان ببعد{تا غزنویان}: مرو، زرنج، بلخ، هرات، بخارا، طوس، فرغانه، گرگان، نیشاپور، سیستان، غزنی

ص 252: به رای العین خویش بدیذیم که امیرمحمود اندر هندوستان چی کرده است وبه نیمروز و به خراسان وبه خوارزم وبه عراق چگونه قلعتها گشاذه است

 

تاریخ سیستان – فارسی: 444 – 775 ق / 1052 – 1373 م {27}

ص 64: شرایط آبادانی سیستان: بستن بند آب و بستن بند ریگ و بستن بند مفسدان، هرگاه که این سه بند اندر سیستان بسته باشد اندر همه عالم هیچ شهر به نعمت و خوشی سیستان نباشد…

ص 66: اما حکمای عالم جهان را بخشش کردند بر برآمدن و فرو شدن خرشید به نیمروز … و این جمله را به چهار قسمت کرده اند خراسان و ایران (خاوران) و نیمروز و باختر؛ هرچه حد شمال است باختر گویند و هرچه حد جنوب است نیمروز گویند، و میانه اندر به دو قسمت شود هرچه حد مشرق است خراسان گویند و هرچه مغرب است ایرانشهر.

کورتهای خراسان: طبسین، قهستان، هرات، طالقان، گوزکانان، خفشان، بادغیس، بوشنج، طخارستان، فاریاب، بلخ، خلم، مروالرود، چغانیان، آشجر، ختلان، بدخشان، طالقان، ابرشهر، بخارا، سمرقند، شاش، فرغانه، سروشنه، سغد، آمویه، خوارزم، کش، اسبیجاب، فاریاب، ترمذ، نسا، ابیورد، سرخس، مروشاهجهان، طوس، برسحان، بلسم، احرون، نسف.

ص 69: طول سیستان از نواحی خراسان تا حد سند، و عرض سیستان از کرمان تا حد هند است… کورتهای آن: سجستان و بست و رُخَد و کابل و زابلستان و نوزاد و زمین داور و اسفزار و خجستان.

ص 233: یعقوب لیث 17 سال و 9 ماه امیری کرد، خراسان و سیستان و کابل و سند و هند و فارس و کرمان همه عمال وی بودند…

تاریخ بیهقی – فارسی: 470 ق / 1077 م {28}

ص 4: وچون در ازل رفته بود که مدتی بر سر ملک غزنین و خراسان و هندوستان نشیند که جایگاه امیران پدر و جدش بود…

ص 17: تا کار ملک را نظام داده آید که نه خرد ولایتی است خراسان و هندوستان و سند و نیمروز و خوارزم و بهیچ حال آنرا مهمل فرو نتوان گذاشت که اصل است … اصل غزنین است و آنگاه خراسان، و دیگر همه فرع است…

 

فارسنامه ابن بلخی – فارسی: 510 ق / 1116 م {29}

ص 8: فرس جمع فارس و معنی فرس پارسایانست و بتازی چنین نویسند و پارسی را فارسی نویسند روایت است از اصحاب تواریخ چون حمزه بن الحسین الاصفهانی کی مرد محقق بودست و از دیگران کی برشمردن نام ایشان دراز گردد واز علما و تواریخیان فرس و عرب کی بمحل اعتماد بوده اند و در کتاب مذیل تاریخ محمد بن جریر الطبری با ایشان در معنی موافقتست و بنده آنرا تامل کردست و اتفاقست کی جملۀ ملوک فرس چهار طبقه بوده اند، 1 پیشدادیان، 2 کیانیان، 3 اشغانیان، 4 ساسانیان، و دو طبقه ازین جملت پیش از اسکندر رومی بوده اند …پیشدادیان و کیانیان، و دو طبقه دیگر بعد از اسکندر رومی بوده اند اشغانیان و ساسانیان، و هرچهار طبقه از نژاد گیومرث اند …

ص 12: همه پادشاهان ایران و توران از نسل منوچهر بودند

ص 37: و او را سه پسر آمدند یکی سلم و دوم تور و سوم ایرج، روم و مغرب بسلم داد و ترکستان و صین بتور داد و میانه جهان یعنی عراق و خراسان با هندوستان بایرج داد و از هرسه پسر ایرج را دوست تر داشتی، پس تور و سلم بهم متفق شدند و ایرج را بکشتند. … بعد از مدتی دراز منوچهر از نژاد ایرج پدید آمد و کینۀ جد بخواست از سلم و تور و ملک بر وی قرار گرفت …

ص 94: بعد از آن بجانب خراسان و ماورالنهر رفت و ولایت های که درعهد پدرش قباد از دست رفته بود چون زاولستان و طخارستان و بلاد سند و دیگر اعمال باز دست آورد … و ازآنجانب فرغانه هرچه ترکستان است خاقان را باشد.

ص 119: در روزگار ملوک فرس پارس دارالملک و اصل ممالک ایشان بود و ازحد جیحون تا آب فرات بلاد فرس خواندندی یعنی شهرهای پارسیان و از همه جهان خراج و حمل آنجا بردندی اما چون اسلام ظاهر گشت و پارس گرفتند آنرا از مضافات عراق گردانیدند بحکم آنکه لشکراسلام چون بیامدند مقام بدو جای کردند یکی کوفه و دیگری بصره … چنانک لشکر کوفه قهستان و اعمال اصفهان و ری تا دامغان و طبرستان بگشادند و آن ولایتها را جمله ماه الکوفه گویند در قبالها چنین نویسند و لشکر بصره بحرین و عمان و نیز مکران و کرمان و پارس و خوزستان و دیگر اعمال و دیار عرب کی متصل آنست بگرفتند و آن ولایتها را ماه البصره گویند و در قبالها چنین نویسند …

ص 147: حکما گفته اند … از آرایشها و نیکویهای جهان چهار چیزست غوطۀ دمشق و سغد خراسان و شعب بوان و مرغزار شیدان و…

 

مجمل التواریخ – فارسی: 520 ق / 1126 م {30}

ص 416: تا روزگار افریدون زمین ایران را هنیره خواندندی، و هوشنگ و طهمورث  و جمشید و را پیشدادیان و پادشاهان هنیره گفتندی، چون افریدون اقلیم رابع را به ایرج داد زمین ایران نام نهادند{به} اضافت نام او {و} تا به عهد زوطهماسب بهمه را شاه خوندندی، و چون قباد آمد، زال او را کی لقب نهاد یعنی اصل، و همه را چنین خواندند، و چون روزگار اسکندر سپری شد، بعد از آن اشکانیان بودند کمابیش چهارصد سال، چون اردشیر پاپک سرتخمۀ ساسانیان برخاست، او را شاهنشاه گفتند و ایران را زمین پارسیان گفتند زیرا که اردشیر از پارس برخاست و …

ص 478: حد زمین ایران که میان جهان است از میان رود بلخ است از کنار جیحون تا آذربادگان و ارمنیه تا به قادسیه، و فرات و بحر یمن، و دریای پارس، و مکران تا به کابل و طخارستان و طبرستان.

ص 480: اقلیم الرابع: از مشرق ابتدا کند به شهرهای تبت و خراسان، و در آنجا شهرها چون فرغانه و خجند و اسروشنه و سمرقند و بخارا و بلخ و هرات و مرو و مرورود و سرخس و طوس و نیشاپور و آمل و قومس و دماوند و ری و قزوین و اصفهان و قم و همدان و نهاوند و دینور و حلران و شهر زول و سامره و …

 

تاریخ هرات فامی – فارسی: 546 ق / 1151 م {31}

ص 109: انگاه بغزو هندوستان شد و ازغنیمتها مال بسیار بدست آورد و هم دراین سال باز گشت و بعد از آن محمود با خان صلح کرد و خراسان قسمت کردند، هرچه ماورالنهر بود بخان دادند و هرچه از این طرف بود بمحمود. انگاه محمود به نیشاپور آمد در جمادی الاولی سنه احدی تسعین و ازانجا ببلخ و غزنین رفت و باز بغزای هندوستان شد و با جیبال جنگ کرد و او بادشاه هندوستان بود…

 

فضایل بلخ واعظ بلخی – فارسی (عربی: 610 ق / 1213 م): 676 ق / 1277 م {32}

ص 24: هیچ کس از ابومطیع بلخی فقیه تر نیست. یعنی چون از دجله گذشتی، در عراق و خراسان و ماورالنهر الی اقصی الاقالیم ازو عالم و متقن و متبحر تر یافت نشود.

ص 29: و درآثار آمده است که: ملایکه در گرد عرش عظیم اند، کلام ایشان فارسی دری است. و حسن بصری رحمه الله می گوید: که اهل بهشت را زبان پارسی است. و نظر بن شمیل می گوید که: پارسی دری زبان اهل بلخ است.

 

معجم البلدان یاقوت حموی – عربی: 623 ق / 1226 م {33}

ص 369 (ج 1): ایرانشهر:ابوریحان خوارزمی گوید: ایرانشهرکشورهای عراق، فارس، کوهستان، خراسان را در بر می گیرد. ایران نام ارفخشد پسر سام پسر نوح است و “شهر” به معنی کشور باشد،

ص 274 (ج 2): خراسان سرزمین گسترده است. مرزهای آغازین آن پس از عراق آزاذوار است که شهر جوین و بیهق باشد و مرز پایانین آن در پشت هند “طخارستان” و غزنه و سگستان و کرمان باشد و اینها خود از خراسان نباشند که پیرامون مرزهای آنند. خراسان شهرهای مهم را دربردارد که از آنهاست نیشابور، هرات، مرو که مرکزآنها بوده، بلخ، طالقان، نسا، ابیورد، سرخس و شهرهای دیگر که در میان آنها در زیر رود جیحون هستند. برخی از مردم کارگزاریهای خوارزم را نیز از آن بشمار آورند و ورارود را نیز از آن شمرند و این درست نیست. … گویند خُر در فارسی دری نام آفتاب باشد و “اسان” بمعنی جایگاه است…

بلاذری گوید: خراسان چهار بخش است نخستین آنها ایرانشهر که نیشاپور و کوهستان و طبسین و هرات و پوشنگ و باذغیس و طوس که طابران نام دارد میباشد. بخش دوم مرو شاه جهان، سرخس، نَسا، ابیورد، مروروذ، طالقان، خوارزم و آمل است و این دو در کنار رود جیحون باشند. بخش سوم که در باختر رود است … فاریاب و جوزجان و طخارستان بالا و خست و اندرابه و بامیان و بغلان و والک باشد… و روستاهای بیل و بدخشان که راه آمد وشد مردم به تبت است و اندرابه راه آمد و شد مردم بسوی کابل و ترمذ است که درخاور بلخ و چغانیان و طخارستان پائین و خلم و سمنگان است. بخش چهارم فرارود: بخارا، چاچ، طُراربند، صُغد که همان کش و نسف و روبستان و اشروسنه و سنام است که دژ مقنع بود و فرغانه و سمرقند باشد.

مولف (یاقوت) گوید: مرزهای درست خراسان آن است که ما گفتیم و بلاذری از آن رو اینهمه سرزمین ها را به خراسان چسبانیده است که همگی در زیر فرمان فرمانروای خراسان بود. اما سرزمین هیاطله مستقل باشد و همچنین سگستان استانی مستقل است و نخلستان بسیار دارد و پیوندی به خراسان ندارد.

 

طبقات ناصری – فارسی: 658 ق / 1260 م {34}

 

ص 85:  و کار عبدالله زبیر در حرم بالا گرفت، و اسم خلافت برخود نهاد، و حجازو عراق و خراسان و یمن و مصرو شام، دیگران همه را ضبط کرد

 

ص 93: چون حسن رضی الله عنه با او صلح کرد، و امارت بدو سپرد، کوفه به مغیره بن شعبه داد، و بصره و عراق و خراسان به عبیدالله زیاد داد، و او ببلاد ماورالنهر و طخارستان غزو کرد، و درایام معاویه  بلاد روم و روس بکشادند و لشکر اسلام هفت سال آنجا بود و از بلاد ایران بلخ و کش و نخشب و سمرقند فتح شد.

ص 140: افراسیاب … که جمله نسبت ترکان بدو کنند، … با منوچهر عهد کرد و باز گشت، باردیگر عهد بشکست و از جیحون بگذشت و عراق و خراسان بگرفت و جمله خراب کرد، و آنروز که مملکت ایران بگرفت، با لشکر خود گفت: که تمام خلق ایران را می باید کشت، تا خلق دیگر بر عادت ما، درین زمین در رسند،

ص 203: هرچهار پسر اسد بن سامان خداه بزرگ شدند، و هریک از ماورالنهر و فرغانه و خراسان طرف داشتند، اما احمد بن اسد شهم تر و زیرکتر بود بعد از برادر ولایت سمرقند و فرغانه با جمعها کاشغر و ترکستان و چین او داشت، و {به} جلادت و مبارزت و کاردانی در اطراف ممالک ایران و توران مذکور و مشهور بود،

ص 204: گشته بامارت خراسان مذکور     نه تن بودند از آل سامان مشهور

اسمعیلی و احمدی و نصری       دو نوح و دو عبدالملک و دو منصور

ص 297: خاندان سلاطین و ملوک خوارزم که بعد از دولت سنجری اعلام سلطنت ایشان بالا گرفت، و پس از انقراض ملک سلاطین غور و غزنین انارالله براهینهم، ملک ایران جمله در تصرف ایشان آمد،

 

تاریخ جهانگشای جوینی – فارسی: 658 ق / 1260 م {35}

ص 222: و خراسان را معین چهار شهر بود: بلخ و مرو وهرات و نیشاپور.

ص 681: وحکم ممالک خراسان و مازندران و هندوستان و عراق و فارس و کرمان و لور و اران و اذربیجان و گرجستان و موصل و حلب درکف او نهاد…

آثارالبلاد قزوینی – عربی: 674 ق / 1275 م {36}

ص 133: خراسان سرزمین پهناوراست. شرقش ماورالنهر، باخترش الجبال و شهرهای مرکزیش نیشاپور و بلخ و مرو است. بهترین خاک حاصلخیز، آب و هوا سازگارتر در سرزمین خداوند، خراسان است. مرد و زن خراسانی از هرکسی زیباترند، داناتراند، به نیکوئی از هرکس سزاوارترند.

 

جامع التواریخ همدانی – فارسی: 718 ق / 1318 م {37}

ص 22: ممالک هندوستان به نه قسم کرده اند، و زعم اهل هند نه گانه از ملک ایران زمین بزرگتر است،… و دارالملک پادشاهان معظم و جبابره و نمارده و فراعنۀ هند است و زمین سند برغربی آن افتاده، و از زمین نیمروز یعنی دیار سجستان و دیار ایران متوجه هندوستان شدن ممر بر زمین کابل افتد.

ص 50: درقدیم الایام زمین ایران را هنیذه خواندندی، به زمان افریدون ایران خواندند، و جمله حدود ایران تا دیار بکر و شام و سمنی بودند بر دین اهالی هند تا زمان ظهور زردشت النبی از حدود آذربیجان و شهر مراغه. بعد ازآنکه چهل {سال} بر سرکوه سبلان منزوی و ساکن بود نزول کرد و دعوت آشکار کرد{و} بر دین مجوسیت به شهر بلخ، به درگاه گشتاسب و اسفندیار بن گشتاسب دین او نصرت کرد، و در انتشار معاونت و مظاهرت و مساعدت نمود از مشرق تا به مغرب، اِما به صلح و اِما {به} تعزیر و زجر؛ و آتشکده ها بنا نهاد از حدود چین تا منتهای روم؛ و تا زمان ظهور اسلام دین او قایم بماند قریب دوهزار سال، و به ظهور دولت اسلام، دولت فرس منقضی شد.

ص 51: و از مشاهیر بلدان برحسب آنکه مشاهدان تقریر کرده اند، و استاد ابوریحان درکتاب خود آورده، از طرفی که فاصل است میان خراسان و هندوستان، چون از پنج آب بزرگ یعنی آب سند و هند و آب جیلم و آب لهاوور و آب ستلوب و آب بیاج میگذرند بدین موجب است …

 

تاریخنامۀ هرات سیفی هروی – فارسی: 721 ق / 1321 م {38}

ص 536: و تا دوسال در خراسان و عراق و ماورالنهر این خبر شایع بود که ملک فخرالدین کرت زنده است و روی از دنیا گردانیده است و در قلعۀ محروسۀ خیسار ساکن شده.

 

البلدان ابوالفدا – عربی: 721 ق / 1321 م {39}

ص 508: در”اللباب” آمده است که: خراسان … شامل بلاد بسیاری است. مردم عراق گویند که خراسان از ری باشد تا جای برآمدن خورشید و برخی گویند خراسان از کوههای حُلوان است تا جای برآمدن خورشید. و خور بمعنی آفتاب است و آسان بمعنی موضع و مکان شی است … حد غربی آن کویر است و آن بیابانی است میان خراسان و بلاد جبل و جرجان و حد جنوبی آن نیز بیابانی است میان آن و قومس و فارس و حد شرقی آن نواحی سجستان است و بلاد هند و حد شمالی آن ماورالنهر است و قسمتی از ترکستان.

 

نزهت القلوب قزوینی – فارسی: 740 ق / 1339 م {40}

ص 36: ولایات و بلاد ایران … مشتمل بر بیست باب است: بلاد عراق عرب، ولایات عراق عجم، مواضع آذربایجان، اران و موغان، بقاع شروان و گشتاسبی، بلاد ابخاز و گرجستان، ممالک روم، مواضع ارمن و خلاط، دیار ربیعه، بقاع کردستان، بلاد خوزستان، مواضع بر و بحر مملکت فارس، ولایات شبانکاره، دیار کرمان و مکران و هرموز، بقاع مفازه مابین کرمان و قهستان، بلاد قهستان و نیمروز، ارباع مملکت خراسان، ولایت مازندران، دیار قومس و طبرستان، بقاع جیلانات.

ص 55: درشرح احوال ایران زمین: فارسیان گویند حکیم هرمس که او را “المثلث بالحکمه” خوانده اند و “بالنعمه” نیزگویند. زیرا که هم حکیم و هم پیغمبر و هم پادشاه بود، واو ادریس پیغمیر (عم) بود. زمین را به هفت بخش کرده است برسبیل هفت دایره، یکی در میان و شش درحوالی: اول ازطرف جنوب کشورهندوان است؛ دویم کشور تازیان و یمن و حبش، سیم کشورشام و مصر و مغرب، چهارم که وسطست کشور ایران زمین؛ پنجم کشورروم و فرنگ و صقلاب؛ ششم کشورترک و خزر؛ هفتم کشور چین و ماچین و ختای و ختن و تبت. و بعد ازآنکه فریدون مملکت خود را برسه پسر خود بخش می کرد برپهنا به سه قسم کرد: قسم شرقی تور را داد و قسم غربی سلم را داد و قسم میانه که بهترین بود و مقام او بود، پسر کهتر، ایرج را داد و بدو باز خواندند و ایران گفتند … و بعضی ها گفته اند که ایران به کیومرث منسوبست و او را ایران نام بوده، و جمعی گویند به هوشنگ منسوبست و او نیز ایران نام داشته اما اصح آنکه به ایرج بن فریدون منسوبست… طولش از قونیۀ روم است … تا جیحون بلخ و … عرضش از عبادان بصره است … تا باب الابواب تمورقپو …

ایران زمین را حد شرقی ولایات سند و کابل و صغانیان و ماورالنهر و خوارزم تا حدود سقسین و بلغارست؛ و حد غربی ولایات اوجات روم و نیکسار و سیس شام؛ و حد شمال ولایات آس و روس و مگیر و چرکس و بُرطاس و دشت خزر که آن را نیز دشت قیچاق خوانند و الان و فرنگ است. و فارق میان این ولایات و ایران زمین فلجۀ اسکندر و بحر خزرست که آن را بحر جیلان و مازندران نیز گویند و حد جنوبی از بیابان نجدست که به راه مکه است و آن بیابان را طرف یمین با ولایت شام و طرف یسار با دریای فارس که متصل دریای هند است پیوسته است و تا ولایت هند می رسد و اگر چه از این ولایات بیرونی بعضی احیانا در تصرف حکام ایران بوده است و چند موضع از آن خود حکام ایران ساخته اند. اما چون ازین حدود غرض شرح ایران واجب شد از ذکر آنها تجاوز نمودن.

ص 211: در ذکر ارباع مملکت خراسان: درو چند شهراست. حدودش با ولایات قُهستان و قومس و مازندران و مفازۀ خوارزم پیوسته است. حقوق دیوانیش در زمان سابق داخل ایران بودی …، اما درزمان دولت مغول چون اکثر وزرا و کتاب دیوان اعلی خراسانی بوده اند خراسان و قُهستان و قومس و مازندران و طبرستان را مملکتی علی حده گرفته اند و حسابش جداگانه، …

ربع نیشاپور- درو چند شهر است. نیشاپور از اقلیم چهارم است و اکنون ام البلاد خراسان… دارالاماره خراسان از عهد اکاسره تا عهد طاهریان در بلخ و مرو بودی و چون دولت به بنی لیث رسید عمرو بن لیث در نیشاپور دارالامارات ساخت و نیشاپور دارالملک خراسان شد. … نیشاپور، اسفراین، بیار، جوین، جاجرم، خبوشان، شقان، طوس، کلات و جرم، مرسان، فراوه.

ص 216: ربع هری و هرات: اسفزار، فوشنج، باخزر، بادغیس، جام، جشت، خواف، زاوه، غور، غرجه.

ص 219: ربع بلخ و طخارستان و ختلان و بامیان: بلخ، بامیان، پنجهیر، جوزجان، ختلان، سمنجان، طالقان، فاریاب، قوادبان، کالف، دلج.

ص 221: ربع مروشاهجان: مرو، اشفورقان، ابیورد، تفتازان، خاوران، سرخس، شبرقان، مروالرود، بارز.

 

سفرنامه ابن بطوطه – عربی: 756 ق / 1355 م {41}

ص 414: دراین هنگام جلال الدین سنجر پسر خوارزمشاه سلطان خوارزم و خراسان و ماورالنهر بود و شوکت و نیروی عظیم داشت.

ص 433: شهرهای خراسان چهار است دوتا آبادان و دو تا ویران، دوتای آبادان عبارت است از هرات و نیشاپور و دوتای ویران عبارت است از بلخ و مرو{که بدست چینگیز خراب گردید}.

 

تاریخ فیروزشاهی – فارسی: 801 ق / 1398 م {42}

ص 36: المقصود چون این هرسه برادر تغلق و رجب و ابوبکر از ملک خراسان در دهلی آمدند دراین ایام عهد دولت سلطان علاوالدین بود – حضرت علاوالدین بحکمت کبریائی در باب ایشان انواع ابواب عاطفت کشود.

ص 125: بلکه درهوای تابستان چون راه گذران ازعراق و خراسان دران محل میرسیدند چهارجیتل سبوی آب ببها میخریدند – یعنی بی آبی دران زمین اینچنین بود …

زبدت التواریخ حافظ ابرو – فارسی: 830 ق / 1427 م {43}

 

ص 46: دراین سال که ولادت با سعادت حضرت صاحب قرانی اتفاق افتاده … در بلاد ایران زمین چهارماه از وفات سلطان ابوسعید گذشته و مملکت ابوسعیدی مابین آب آمویه و آب فرات بود، که ایرانشهر عبارت از این بلاد است و ممالک روم نیز داخل ممالک ابوسعیدی بود.

ص 62: حکومت خراسان در زمان سلاطین مغول که از نسل چنگیزخان در ایران زمین سلطنت و پادشاهی کردند همیشه به فرزندی یا برادری یا معتبر ترین امرا تفویض فرمودندی…

جغرافیای حافظ ابرو – فارسی: 833 ق / 1429 م {44}

ص 60: اول خرابی که در بغداد واقع شد آن بود که چون هلاکو خان بن تولی خان بن چنگیزخان به فرمان برادرش منکوقاآن با لشکرهای جرار به تسخیر ممالک ایران آمد، بعد از قلع و قمع ملاحده، متوجه بغداد گشت.

ص 73: بعد از مدتهای مدید که نوبت حکومت به انوشیروان رسید، او درعمارت مداین بیفزود و آن را تختگاه خود ساخت و درآنجا مقیم شد. فرزندان او بطنا بعد بطن تا ایام عمر بن خطاب رضی الله عنه درآنجا بودند؛ و دارالملک ایران زمین بود.

ص 101: درروزگار پیشین از جیحون تا فرات بلاد فرس خواندندی یعنی شهر های فارسیان. و حالا آن مقدار معموره ارض که آنرا فارس می خوانند، این است که شکل و حد آن بیان کرده می آید. و در روزگار ملکو عجم دارالملک و اصل مملکت بوده است. از همه جهان باج و خراج به فارس بردندی. اما چون اسلام ظاهر گشت و فارس بگرفتند، آنرا از مضافات بصره شمارند به جهت آنکه در ابتدای اسلام، فارس را لشکر بصره گشاد.

ص 161: عرصۀ فارس زبدۀ ممالک ایران زمین است. به تخصیص شیراز که تختگاه بلاد فارس است، …

برعالمیان واضح باشد که خراسان اسم مملکت است و این مملکت عرصه وسیع دارد، حد شرقی آن منبع آمویه و جبال بدخشان و کوههای تخارستان و بامیان و اعمال بلاد غربی و کابل و ماورای جبال الغور – که منبع هیرمند است – حد غربی آن به بیابانی که فاصله است میان خوارزم و خراسان و حدود  نیستان و جرجان تا بحر خزر و بعضی از حدود قومس و بیابانی که میان خراسان و حدود قومس و ری افتاده، وحد شمالی خراسان منتهی میشود به جیحون که آموی بر کنار آن است … و آز آنطرف آب را بلاد ماورالنهر خوانند، و جنوبی خراسان حدود سند است کابل و غزنین و اعمال سجستان و بیابانی که فاصله است میان کرمان و خراسان و بیابان فارس، و زمین خراسان درطول از بسطام است تا غزنی که تخمینا دویست فرسخ باشد و در عرض از سجستان تا آب آمویه که تقریبا دویست فرسنگ باشد … ابرو، 1349: 3-4، و یعقوبی 1347: 63

http://ariarman.org/Great-Iran.htm

 

تاریخ مبارکشاهی – فارسی: 838 ق / 1434 م {45}

ص 38: ودر آخر سال مذکور{655} لشکر ملاعین از طرف خراسان در حدود اُچه و ملتان رسید – کشلوخان بلبن نیز بعهد و امان با لشکر ملاعین پیوست – سلطان بدفع ایشان لشکرها جمع کرد – چون خبرعزیمت سلطان و جمعیت انبوه بدیشان رسید باز گشته سمت خراسان رفتند.

 

ص 101: در سنه 729 ترمه شیرین مغل برادر خواجه بادشاه خراسان با لشکر های انبوه در ولایت دهلی درآمد …

 

ص 162: د رماه ربیع الاول 800 پیرمحمد نبیسه امیرتیموربادشاه خراسان با لشکرهای انبوه آب سنده عبره کرد – حصار اُچه را گرد گرفت …

 

مطلع سعدین عبدالرزاق سمرقندی– فارسی: 875 ق / 1470 م {46}

 

ص 649: داستان یورش پنج ساله و احوال ممالک ایران و توران: … بنا بران عزیمت فرمود که از ماورالنهر و توران به جانب ایران و ممالک که سابقا در فرمان آمده بود گذر نماید و جمعی بی باکان را که فتنه انگیخته خونها به ناحق ریخته اند گوشمالی به سزا فرماید … خواتین و فرزندان از سمرقند شتافته حاضر شدند و امیرزاده محمد سلطان که به رسم منغلای پیش رفته از جیحون گذشته بود جریده باز آمد و اطبای بزرگ ترک و تاجیک به وظیفۀ معالجت و تقویت طبیعت قیام نمودند و امیرسیف الدین بر سر ایشان بود.

ص 731: حضرت صاحب قرانی سلطنت خراسان تا به قومس و مازندران و سیستان تا حدود هندوستان را به فرزند ارجمند پادشای عالی همت … والدین شاهرخ بهادر عنایت فرمود (سنۀ 799 ق).

ص 816: حضرت صاحب قران، بعد از یورش هندوستان، زیاده از چهارماه در سمرقند، توقف نفرمود و باز عزیمت جانب ایران پیش نهاد … و ایلچی به خراسان فرستاده امیرزاده شاهرخ را فرمود که با لشکر خراسان متوجه آذربایجان شود و حضرت صاحب قران با لشکرهای گران در افتتاح شهور سنه 902 از جیحون عبور نمود.

ص 819: داستان آمدن حضرت صاحب قران از توران به ایران و فتح شام و روم تا سرحد فرنگستان به مدت هفت سال: حضرت صاحب قران، بعد از فتح ممالک هندوستان، چون در سمرقند خبر اختلال احوال عراقین و آذربایجان شنود، با سپاه توران و ایران بل تمام جهان، به عزم تسخیر شام و روم تا سرحد فرنگستان نهضت فرمود.

 

روضات الجنات زمچی اسفزاری– فارسی: 899 ق / 1494 م {47}

ص 92: ودیگر از فضای خراسان آنست که درهمه روی زمین عرصۀ ازآن وسیع تر نیست و عمارتی ازآن بیشتر نی، و هیچ مملکت و ناحیتی بطول و عرض خراسان نیست.

روضت الصفا میرخواند – فارسی: 903 ق / 1497 م {48}

ص 583: و هوشنگ را ایران نیز خوانند و فرقه ای ایران را منسوب بدو دارند و زمره ای به ایرج بن فریدون.

ص 620: لاجرم ربع مسکون را به سه قسم منقسم گردانیده: نواحی روم و دیار مغرب و مملکت فرنگ را با اعمال و مضافات آن بر سلم مسلم داشت؛ و بلاد چین و ماچین و ملک تمام ترکستان زمین را به تور داد؛ و ایران را که عبارت از کنار آب فرات است تا شط جیحون که وسط معمورۀ عالم و خوشترین و بهترین مواضع عرصۀ گیتی و واسطۀ عقد دنیاست نامزد ایرج کرد.

ص 920: ابوحنیفه دینوری آورده است که کسری مملکت خود را به چهار قسمت منقسم ساخت و به هرقسمی شخصی از معتمدان خود را که درغایت کرامت و شرافت بودند والی گردانید: یک قسم خراسان و سجستان و کرمان بود، قسم ثانی اصفهان و قم و گیلان و آذربایجان و ارمینیه بود؛ قسم ثالث فارس و اهواز، رابع عراق تا سرحد روم. بعد از انتظام امور مملکت لشکر به طخارستان کشید و کابلستان و چغانیان و بلاد هیاطله را مفتوح ساخت.

حبیب السیر خواندامیر – فارسی: 930 ق / 1524 م {49}

ص 183 (ج 1): فریدون باستصواب ارکان دولت و اعیان حضرت ممالک خود را منقسم بسه قسم گردانید بلاد روم و دیار مغرب و فرنگ را با توابع و لواحق بسلم مسلم داشت و تمامی ولایت ترکستان را بتور ارزانی فرمود و عراق و فارس و آذربایجان و خراسان و قهستان را بایرج تفویض نمود و بروایتی ولایات مذکوره را بعد ازآنکه بایرج نسبت کرد ایران گفتند.

ص 185 (ج 1): چون مدت پنجاه سال یا شصت سال از سلطنت منوچهر درگذشت افراسیاب بن پشنگ از جانب ترکستان با لشکر فراوان ازآب آمویه عبور نموده ببلاد ایران درآمد …

ص 338 (ج 2): چون منکوقاآن بن تولی خان بن چنگیزخان در حدود قراقرم و کلوران افسر پادشاهی بر سرنهاد تایجونویان را با سپاه بیکران بضبط ممالک ایران نامزد فرمود و تایجو از جیحون عبور نموده …

ص 342 (ج 2): اول کسیکه درزمان خلفای بنی عباس طرح اساس استقلال انداخته نام خلیفه را از خطبه ساقط ساخت ابوالطیب طاهر بن حسین بن مصعب خزاعیست که ذوالیمینین لقب داشت واز طاهریان پنج کس در خراسان لوای عدل و احسان برافراشت قریب پنجاه ه چهار سال حکومت خراسان درآن خاندان بود.

ص 532 (ج 2): اما در سنه مذکوره {581 ق} چنگیزخان دربلاد توران بردار ایلا والوس خود شده باندک زمانی استقلال یافت و بسبب مخالفت سلطان محمد خوارزمشاه روی بممالک ایران آورده …

ص 7 (ج 3): تمامت ولایت مغولستان و ترکستان و را تا سمرقند و بخارا را مفتوح ساخت و بروایتی از آب آمویه عبور کرده و در بلاد ایران نیز رایت استیلا برافراخت …

ص 367 (ج 4): ذکر عبورنمودن ایل امان بفرمان محمد خان شیبانی از جیحون وشکست یافتن بضرب تیغ امیرشجاع الدین دوالنون ارغون: … محمد خان شیبانی که سالهای فراوان انتظار آنچنان روزی میکشید ایل امان را با فوجی از سپاه شجاعت نشان بتاخت ولایات ایران مامور گردانید و او از آب آمویه گذشته تا کنار آب مرغاب بجاروب نهب و تاراج پاک ساخت و جمعی از جنود را از مرو رود گذرانید و درحدود بادغیس نیز صدای قتل وغارت در انداخت ودراوایل محرم الحرام سنۀ 912 کیفیت اینحال بمسامع بدیع الزمان میرزا مظفر حسین میرزا رسیده گمان بردند که شیبانی خان بنفس خویش از آب آمویه و مرغاب عبور نموده متوجه تسخیر دارالسلطنه هرات است …

بابرنامه – فارسی: 937 ق / 1530 م {50}

ص 80 – 83: کابل از اقلیم چهارم است در میان معموره واقع شده است. شرقی آن لمغانات و پرشاور و هشنعرو بعضی از ولایات هنداست. غربی او کوهستان هاست که کرنو و غور دران کوهستان است. شمالی او ولایت قندزو اندراب است، کوه هندوکش در میان است. جنوبی او فرمل و نغز و بنو و افغانستان است …

بخور درارگ کابل می بگردان کاسه پی در پی

که هم کوه است و هم دریا و هم شهراست و هم صحرا

هندوستانی غیرهندوستان را خراسانی میگویند، چنانچه عرب غیر عرب را عجم میگویند. در میان خراسان و هندوستان براه خشکی دو بندر است، یکی کابل و یکی قندهار. از فرغانه و ترکستان و سمرقند و بخارا و بلخ و حصار بدخشان کاروان بکابل میآید و از خراسان بقندهار میآید. در میان خراسان و هندوستان واسطه این ولایت است …

اگرچه سوات، ویجور و پرشاور و هشنعر در اوایل از توابع کابل بوده اما دراین تاریخ از جهت افغان بعضی ازآنها ویران شده و بعضی از آنها درتصرف افغان درآمده معنی ولایت بودن در آنها نمانده …

تذکره همایون و اکبر – فارسی: 999 ق / 1591 م {51}

ص 2: از تاریخ سنه 949 که حضرت همایون بادشاه بسبب بی مهری برادران و بیوفائی لشکریان از بکر برآمده متوجه خراسان و عراق و ملاقات شاه طهماسب ولد شاه اسمعیل شده … و سیر تبریز را که پایتخت آذربایجان است … و از آنجا مراجعت نموده و قندهار را در اوایل سنه 949 از میرزا عسکری – و کابل را در سنه 952 از میرزا کامران گرفته باز بتخت جلوس نمودند.

تاریخ سند (تاریخ معصومی) – فارسی: 1009 ق / 1600 م {52}

ص 6: و چون … ولید بر مسند خلافت نشست و حجاج بن یوسف را بحکومت کوفه فرستاد، و او ضبط و ربط عراقین نموده، بسرانجام مملکت کرمان و خراسان و سیستان پرداخت، و خبری از حالات ولایت مکران و سند معلوم نموده بخلیفه عرضه داشت ..

ص 99: چون هلال محرم الحرام سنه 913 طالع شد، محمد خان شیبانی اوزبک با جنود نامعدود و وفود نامحدود مانند مور و ملخ از معبر گزک عبور نموده و عازم تسخیر خراسان گشت.

 

تاریخ فرشته – فارسی: 1018 ق / 1609 م {53}

ص 35: شرح تفویض نمودن رستم دارایی هند را به سورج: گویند که چون خبر فوت فیروزرای به رستم دستان رسید، بنا بربی حقیقتی و بی وفایی که از رای مذکور به وقوع پیوسته بود، نخواست که فرزندانش هم بر مسند سلطنت هند متمکن گردند. پس یکی از سرداران هندو را که سورج نام داشت و در آن اوان به خدمتش شتافته بود برتخت هندوستان نشانیده خود به ایران مراجعت نمود و او استقلال یافته پادشاه عظیم الشان گشت و از لب دریای بنگاله تا سرحد دکن، جملۀ حکام، گماشتگان او گشتند …

ص 59: الپتگین درایام دولت سامانیه از مرتبه رقیت به درجه امارت ترقی کرده، در زمان دولت عبدالملک بن نوح سامانی به ایالت ولایت خراسان سرافراز گشت … وچون منصور{بن عبدالملک}، الپتگین را به بخارا طلب داشت از وی متوهم گشته به قدم اطاعت پیش نیامد. بلکه در سنه 351 ق/ 962 م علم طغیان برافراشته با سه هزار سوارغلام خاصه خویش از خراسان به صوب غزنین نهضت فرموده و آن ولایت را به ضرب شمشیر مسخر کرده رایت استقلال برافراشت

ص 96: وسلطان {محمود} درآنزمان مکتوبی به خلیفۀ عباسی، القادربالله، نوشت که “چون اکثر بلاد خراسان به ما تعلق دارد التماس آنستکه آنچه از بعضی بلاد خراسان که درتصرف عمال ایشان است به عمال ما واگذارند”. خلیفه چون چارۀ نداشت اجابت نموده آنچه از ولایت خراسان درتصرف او بود همه را بتصرف یمین الدوله گذاشت.

ص 100: یمین الدوله با سپاه خاصه و 100 هزار نفر از مردم مطوعت الاسلام که از اقصی بلاد ترکستان و ماورالنهر و خراسان وغیره به نیت غزا آمده به انتظار عزیمت سلطان میبودند، متوجه بلاد قنوج شد

ص 290: سلطان این همه نصایح را بر پسر خوانده و امارت پادشاهی داده او را به جانب ملتان رخصت فرمود و محمد خان جمعی کثیر از مغول، که در سرحد های هند بودند، به قتل رسانیده مملکت خود را از تصرف ایشان برآورد و چون تختگاه ایران به قدوم ارغون خان بن اباقاخان بن هلاکوخان زیب و زینت یافت، تیمورخان که از امرای عظیم الشان چنگیزخان بود و هرات و قندهار و بلخ و کابل و بدخشان و غزنین و غور و بامیان تعلق به او داشت، به واسطه تاخت و تاراج و انتقام بعضی از خویشان وقومان او، که در سنوات سابق درجنگ محمد سلطان هلاک شده بودند، با بیست هزار مغول میان لاهور و دیپالپور درآمده و آن حدود را تاخت و تاراج کرده متوجه ملتان شد.

ص 363: در ذکر سلطنت علاوالدین خلجی: میخواهم دهلی را به یکی از معتمدان درگاه سپرده همچو اسکندر رومی به عالم گیری و اقلیم گشائی مشغول گردم. اول خراسان و ماورالنهر و ترکستان را گرفته … و فارس و عراق عرب و عجم و شام و روم و فرنگستان را به تیغ جهانگشا مسخر سازم و … همچو اسکندر مشهور گردم.

ص 452: چون امیر نوروز، داماد ترمشزین خان که پادشاه زاده جغتایی بود، و بسیاری از امرای هزاره چون به هندوستان آمده نوکری سلطان محمد اختیار کردند و از عراق و خراسان نیز شاهزادگان و امیران و بزرگان به ملازمت رسیدند، و ایشان فتح ایران و توران به سهولت وانمودند.

ص 25 (ج 2): ودر سنه 916/1510 م چون میان مملکت شاه اسماعیل پادشاه ایران، و شیبانی خان فاصله نماند اوزبکان متعرض سحد قزلباش می شدند، شاه اسماعیل ایلچی پیش شیبانی خان فرستاده نامه نوشت که دست تعرض از دامن مملکت عراق کوتاه سازد و این بیت درآن درج کرد:

نهال دوستی بنشان که کام دل به بارآرد   درخت دشمنی برکن که رنج بی شمارآرد

شیبانی خان درجواب نوشت که دعوی سلطنت و معارضه پادشاهان کسی را می رسد که آبا و اجداد او پادشاه باشند، به خویشی تراکمۀ آق قوینلو دعوی خلافت نمودن معنی ندارد و نیز وقتی سلطنت به تو می رسید که مثل من پادشاهی وارث اقالیم سبعه درمیان نمی بود. و عصا و کجکول به تحفه فرستاد که میراث پدر تو و کار تو این است. و اگر قدم از حد خود فراتر نهی از سر خود بیندیش.

شاه اسماعیل درجواب نوشت: اگر سلطنت به میراث می بود از پیشدادیان به کیانیان نمی رسید و به چنگیزخان و به تو خود ازکجا می رسید:

عروس ملک کسی در کنار گیرد چـُست   که بوسه بر لب شمشیر آبدار زند

من نیز همین میگویم. اینک رسیدم به جنگ بیرون آی. دیگر سخنان در مصاف گاه گفته خواهد شد و الا این چرخ و دوک که فرستاده ام پیش نه و در پس کاری که به تو لایق است بنشین .

متعافب نامه، شاه اسماعیل روان شد و حکام اوزبک را از ممالک خراسان به در کرده تا مرو هیچ جا عنان نکشید … شیبک خان را با تمام مردم هلاک ساختند.

ص 127 (ج 2): جنت آشیانی {همایون}متوجه آن جانب شده در ماه جمادی الاول سنه 951/1544 م با پادشاه ایران شاه طهماسب بن شاه شاه اسماعیل صفوی ملاقات فرموده تعظیم و تکریم و ضیافتی که لایق به حال چنان مهمان و مهمانداری تواند بود به تقدیم رسانید.

ص 484 (ج 2): وبعد از تمام آن قصرمشتری مقام، خسروسپهراحتشام، از بام تا شام، دوستکام به شرب مدام و عیش وعشرت بردوام قیام واقدام می نمود و چنانچه شرط جهانداری است به امور سلطنت نمی پرداخت، از عراق و خراسان و ماورالنهر و لاهور ودهلی، هرجا که لولی و خواننده و سازنده بود، این خبرشنیده، روی به دکن آوردند، و همچنین، قصه خوان وشاهنامه خوان و شاعر و ندیم از اقصای جهان در درگاه او جمع شده، احمد آباد بیدر رشک ایران گردانیده و مردمان دارالخلافه کوچک و بزرگ به مقتضای الناسُ علی دینِ ملُوکِهم به همین کار مشغول شده پیران خرقه پوش خانقا را در رهن میکده ها کردند و شیخان سجاده نشین معتکف خرابات گشته، به پای خُم نشستند.

 

تذکره مقیم خانی – فارسی: 1116 ق / 1704 م {54}

ص 66: درتاریخ 569 بود که چنگیز خان بربلاد شرق برتخت جهانگیری نشست و … خانان مغول و ترکستان را بالکل برانداخت … مملکت ختا و ماورالنهر و خراسان و عراقین و رومات و اکثر بلاد شرق و غرب را در تصرف آورد …

ص 99: و اسکندر خان پدر خود را از کرمینه طلبیده برتخت بخارا نشانیده و خود بعزم کشورگشائی و تسخیر ممالک متوجه شد و تمام عرصه ماورالنهر و ترکستان و کاشغر و دشت قبچاق و بلخ و بدخشان را مسخر نموده قصد استخلاص ملک خراسان کرد و آن ملک را از دست شاه عباس ولد شاه طهماسب تا مقام “یرکوپرک” که اقصای خراسان است گرفته به قلبابا کوکلتاش که از قدیم الخدمتان او بود داد. و قلبابا مدت 12 سال در شهر هرات بوده به حکومت کل ممالک خراسان لوای عزت می افراشت.

ص 128: وچون خبرقتل و عام جماعه قرابی معلوم شاه عباس والی ایران شد، خود او با لشکربی حساب از راه مرو به اندخو و شبرغان آمده قلعات و قصبات آن حدود را منظورنداشته درملک آقچه درآمده سرادقات کینه را برافراشت.

ولی محمد خان این خبررا به برادر خود عرضه نمود. آن خسرو شیردل، نظر بر جمع امرا کرده به جمع کردن لشکرتوران ساخته فرمود که هرکس در رکاب سعادت حاضر است همراه من عازم شود …

ص 130: شاه عباس با معدودی چند به هزار تردد گریخته به صوب ایران شتافت و بعد از آن فتح، باقی خان به جانب بخارا عازم شده قواعد سلطنت و بسط پادشاهی در ایام او رواج یافته و بند و بست ممکلت داری و قواعد سپاه و رعیت در عهد او تازه گردید.

ص 134: درآن وقت ولی محمد خان به شکارگاه “قرشی” نزول فرموده بود. این خبر را شنیده دانست که امرا مخالفت کرده اند. بی جنگ و جدال نیمه شبی با دو پسر خود گریخته راه خراسان و عراق پیش گرفته به حضور شاه عباس کوچک که والی ممالک ایران بود رفت. شاه عباس او را محترم داشته شرایط مهمانی را به ظهور آورده و به موجب خواهش او هشتاد هزار قزلباش را لشکر همراه او کرده بر سر امام قلی خان فرستاد.

 

جهانگشای نادری – فارسی: 1171 ق / 1758 م {55}

ص 2:  و تخت سروری ایران پایمال دشمن و آتش جور و بیداد مخالف از هر طرف بخرمن هستی خشک وتر شعله افگن گردید، و رسم ملوک طوایف شیوع و فتنه و آشوب از عالی و سافل وقوع یافت، چنانکه از قندهار الی اصفهان طایفۀ غلجائی، و درهرات ابدالی، و در شیروانات لکزیه، و در فارس صفی میرزا نام مجهول النسب، و در کرمان سید احمد نوادۀ میرزا داود، ودر بلوچستان و بنادر سلطان محمد نام مشهوربه خرسوار، ودر جوانکی عباس نام، و درگیلان اسماعیل نام،  ودر خراسان ملک محمود سیستانی صاحب داعیه و استبداد گشته، گروه رومیه نیز آذربایجان را ازیک سمت آرپه چای تا سلطانیه و ابهر و ازطرف عراق از کرمانشاهان الی کزار بتصرف درآوردند، و روسیه هم نیز از باب الابواب دربند تا مازندران جمیع دارالمرز را متصرف گشته و همچنین ترکمانیه صاین خانی استراباد، که اکثراوقات بفتنه انگیزی و شورش معتاد بودند، و الوار بختیاری و فیلی، و اکراد اردلان، و اعراب حویزه و بنادر، حتی گوشه نشینان میان ولایت، سر از اطاعت باز زده اظهار سرکشی و خود فروشی کردند.

 

ص 371: جواب بحضرت پادشاه سابق الذکرمرقوم شد که قبل براین که پادشاهی ایران بسلاطین ترکمان اختصاص داشت، بعضی از ممالک روم و هندوستان و ترکستان داخل حوزۀ مملکت آن طبقه بود. بعد ازآنکه باقتضای تقدیرالهی سلطنت ایران بسلسلۀ علیه صفویه انتقال یافت درعهد آن سلسله بلخ با توابع بتصرف اوزبکیه، و کابل وتوابع بتصرف سلاطین هند، و عراق عرب و دیاربکر و بعضی از ممالک آذربایجان بتصرف دولت عثمانیه درآمد.

 

تاریخ احمد شاهی محمود حسینی– فارسی: 1187 ق / 1773 م {56}

ص 54: و پس از نگارش داستان جلوس جاوید نشان و گزارش برخی از وقایع رکاب ظفرتوامان، مجملی از نفاق امرای ایران و برهم خوردگی مملکت خراسان و ترقی و تنزل علی شاه و شاهرخ شاه و میرعلم خان را نیز به جهت ربط مدعا و ظهور بلند اقبالی خدیو کشورگشا، درین صفحه سعادت انتما می نگارم و صادرات ممالک موضوعۀ ایران و ترکستان و هندوستان و غیره و قلمرو آن حضرت را با محاربات و فتوحات خاقانی … خود شرف اندوز رکاب ظفر انتساب بوده ام و همگی را به رای العین مشاهده کرده ام، به قید تحریر و تسطیر می آورم …

ص 125: علی شاه چون قافیۀ زندگانی ازاین قحط و پریشانی برسکنه واهالی {خراسان} دیده، همگی امرای خراسان و عراق را که همراه او بودند، طلبیده در باب رفتن خود از آنجا … مشاوره ورزید. امرای خراسان به عرض رسانیدند که اول به تسخیرملک قندهار و اطراف آن دیار پرداخته و آن ولایات را از اضداد و اغیار خالی ساخته و سرکشان ترکستان را نیز گوشمال بلیغ داده، اعلام تسلط به جانب عراق باید افراخت و سهراب و معیرالممالک که از اهل عراق بودند، عرض نمودند که اول رفتن شهریار به طرف قندهار لزوم ندارد … بعد از مطارحه و مشورت … براین قرار یافت که، اول سردار را با ده دوازده هزار سوار به سمت هرات و استحفاظ آن حدود تعیین ساخته، خود به مملکت عراق پرداخته، سال دیگر با قشون های آن حدود مراجعت به طرف قندهار کرده و آن ملک را با ممالک موضوعه به تصرف درآورده و از آنجا عزیمت هند و توران نمود.

ص 129: علی شاه میخواست که قندهار را متصرف شود و توران و ایران و سایر اقالیم زیرآسمان مسخر او گردد …

ص 676: درابتدای این سال {1186} کدورت اشتمال که ایام انقضای حیات همایون و هنگام ارتحال شاهنشاه سعادت مقرون بود، رای صواب نما اقتضای آن فرمود که موازی بیست هزار نفر از غازیان رکاب ظفرپرور را به سعادتمند بلند اختر شاهزاده اسکندر داده، مامور به توقف الکای پیشاور فرمایند و پادشاه تائید سپاه، تیمورشاه را که صدمۀ سطوت و صولتش جگرگسل گردن کشان ترکستان و قوت اقبال دشمن مآلش زهره گداز نام آوران ممالک ایران است، به دارالسلطنه هرات رخصت معاودت عنایت نمایند و خود که به سبب ضعف و وهن قوای جسمانی طاقت و توانائی کشورگشائی و جهان آرائی نداشتند، در احمدشاهی نشسته، به معالجه و مداوای آن عوارض متضاده بپردازند.

گزارش سلطنت کابل الفنستون – انگلیسی: 1230 ق / 1815 م {57}

ص 98: سلطنت کابل این سرزمین ها را در برمیگیرد: افغانستان و سیستان، با بخشی از خراسان و مکران، بلخ با ترکستان و کیلان، کتور، قندهار، سند، کشمیر، با بخشی از لاهور و بخش بزرگتر ملتان.

ص 105: افغانان نام عمومی برای کشورشان ندارند؛ … بنا براین من این نام {افغانستان} را برای کشوری بکار خواهم برد که هم اکنون حدود آنرا شرح دادم. بیشتر بخشهای سرزمین افغان تا غرب مقر در استان مهم و بزرگ خراسان داخل است و بخش باقیمانده خراسان (که مرزهای آنرا باحتمال میتوان توسط آمو، بیابانی که آمو در آن روان است، دشت نمکزار و دریای خزر تعین کرد) در ایران است. گویند که کرمان هم روزگاری در خراسان داخل بوده است؛ چنانکه سیوستان هنوزهم مکرر داخل خراسان شمرده میشود.

ص 158: آنان نام عمومی برای کشورخویش ندارند؛ … نامی که توسط ساکنان سرزمین به تمام کشور اطلاق میشود خراسان است اما واضح است که بکاربرد این نام درست نیست؛ زیرا از یکسو تمام سرزمین افغانان در محدوده خراسان داخل نیست و از سوی دیگر در بخش مهمی از آن ایالت، افغانان ساکن نیستند.

تاریخ ایران جان ملکم – فارسی (انگلیسی 1245 ق / 1829 م): 1293 ق / 1876 م {58}

ص 7: حدود ایران تغیرات بسیاریافته … ازجانب جنوب بخلیج فارس و دریای هند و ازسمت مشرق و شمال و مشرق بآب سند و رود جیحون منتهی میشود شمال آن ببحر خزر و کوه البرز و مغرب آن بنهرفرات پیوندد. بعضی از ارباب جغرافیای ایران حدود قدیم این ملک را زیاده وسعت میدهند چنانچه چهار دریا را که عبارت از بحراسود و بحر احمر و دریای خزر و خلیج فارس و شش رود عظیم که فرات و دجله و ارس و جیحون و رود پنجاب و نهر اتل باشد همه را در داخل حدود این ملک میگیرند…

 

بستان السیاحه شیروانی – فارسی: 1247 ق / 1831 م {59}

ص 234: خراسان رکن اعظم کشور ایران است و مملکتی است مشهور جهان مشتملست بر بلاد بسیار و نواحی بیشمار همگی از اقلیم چهارم و محدود است از مشرق بملک زابل و توران و از مغرب بولایت عراق و طبرستان و ازجنوب بکرمان و قاین و سیستان و ازشمال بخوارزم و جرجان. اکنون تمامت بلاد قاین و مفازه و جرجان و سیستان وبعضی بلاد طبرستان از مملکت خراسان محسوب میشود. ولایت خراسان برچهار بلوک محتویست: اول طخارستان، دویم مرو شایجهان، سیم نشابور، چهارم هرات …

پوشیده نماند که لفظ خور در لغت فرس خورشید را گویند و سان محل و مکانرا نامند. چون آنکشور سمت مشرق ایران افتاده لهذا آنملک را خراسان نام نهاده اند یعنی محل برآمدن آفتاب …

درسنه 129 هجری ابومسلم مروزی از نژاد گودرز و از داعیان دولت بنی عباس خروج و بر اورنگ امارت عروج فرمود و آنولایت را از مروانیان استرداد نمود. درزمان خلافت مامون ابن هارون ملوک طاهریه ظهورکردند و تمامت خراسان را در تصرف آوردند. در سنه 277 هجری ملوک سامانیه در آنولایت کوس استقلال زدند و در زمان المطیع لامرالله بن المقتدربالله سنه 357 هجری سلاطین غزنویه در غزنین و بلخ و نواحی آن ظهورنمودند و درزمان الطایع بالله بن المطیع بالله  جمع خراسانرا مسخرکردند ودر اوقات خلافت القایم بالله بن القادربالله درسنه 438 هجری آل سلجوق بکشورخراسان استیلا یافتند و درهنگام خلافت المقتضی بالله بن المستظهر بالله در سنه 543 هجری ملوک غور براکثر بلاد آندیار مستولی شدند و درزمان المستنجد بالله بن المقتضی بالله در سنه 551 هجری خوارزم شاهیه آنملک را مسخر نمودند ودرروزگارالطاهربالله بن الناصربالله در 617 هجری چنگیزخان ازجیحون گذشته و آنولایت را بکشود و اکثر اهالی خراسانرا قتل نمود و درایام دولت المستنصربالله بن الطاهربالله درسنه 641 هجری ملوک کرت بحکم آل چنگیز در بلدۀ هرات ونواحی آن مقتدرگردیدند و درسنه 737 هجری امرای سربداران در سبزوار و توابع آن بامارت رسیدند ودر سنه مذکور بطغیان تیموریان در جرجان و مضافات آن خروج کردند و در سنه هفت صد وشصت و اند هجری امرای جغتائی دربلاد بلخ و نواحی آن ظهورنمودند و در سنه 781 آل تیمور در آندیار مستقل شدند و در 923 هجری شاهی بیک خان ازبک آنملک را مسخر کرد و در 926 هجری شاه اسمعیل صفوی از تصرف ازبکان برآورد و بعد از چندگاه عبید خان و عبدالله خان و عبداللطیف خان از جماعت ازبکان بحکم آنکه هرکسی پنجروزه نوبت اوست، چند سال علی سبیل الاختلال حکومت نمودند، آنگاه اولیای صفویه تصرف نمودند.

بعد از انقراض دولت ایشان هرج و مرج تمام باحوال  اهالی آنمقام راه یافت. آخرالامر نادرشاه ابن امامقلی بیک افشاردر حدود سنه 1145 با هزاران زحمت و رنج آنملک را تصرف نمود.

بعد ازانقراض دولت نادری تا حال که سنه 1247 هجریست امرای آندیار بطریق ملوک الطوایف مسلوک دارند و چندین طایفه در آنملک حکومت گذارند: اول اولیای دولت قاجاریه از بسطام الی مشهد مقدس، دویم جماعت افغان در هرات و نواحی آن، سیم ترکمان در بادغیس و سرخس و غیره، چهارم ازبکیه در بلخ و توابع آن، پنجم جماعت افشار دراندخوند و شبرغان، ششم فرقۀ جلایر در کلات، هفتم حکام بخاری در مرو و توابع آن، هشتم طایفه قرائی در تربت جام حیدریه، نهم قوم هزاره در باخزر، دهم تیموری در خواف  و لواحق آن، یازدهم قبایل عرب در تون و طبس و فرقۀ در قاین ، دوازدهم طایفۀ کرد در خبوشان و چناران، سیزدهم جمعی در غورو غرجستان، چهاردهم گروهی ازبک درخلم و قندز، پانزدهم از ترکمان در مهنه و نسا و جمعی دیگر از هزاره در جبال هرات و غیره. ازاینها که مذکورشد درگوشه و کنار بسیارند که سراطاعت بهیچکس فرو نیارند. فقیرگوید خراسان همواره مرکز سلاطین جم شوکت و مقر خواقین فریدون حشمت بوده و جمعی از اصحاب ائیمه اطهارند که از آندیار ظهورنموده اند چندان حکمای عظام و عرفای کرام و علمای ذوی الاحترام و شعرای عالیمقام از آنجا ظهور کرده اند که زیاده از چند و چون و از شماره بیرونست.

ص 124: مخفی و پوشیده نماند که قدیم الزمان ایران را پارس گفتندی، چه که پارس ابن پهلو ابن سام ابن نوح آن ملک را آباد نموده و باسم خویش موسوم کرد و عربان پا را بفا مبدل نموده فارس گفتند. جمعی از مورخان گویند فارس ابن طهمورث ابن کیومرث آنملک را عمارت کرد وعموم اهل سیردرخصوص اینخبر متفقند که چون فریدون مملکت خود را بسه قسمت تقسیم نمود ملک ماورالنهر را که بتوران شهرت دارد و جانب شرقی ایران واقع شده بتور عنایت فرمود و مرزبوم روم که سمت غربی ایران اتفاق افتاده بسلم مسلم داشت و کشور ایرانرا بکف کفایت ایرج گذاشت بدانجهت بایران موسوم گشت. قدیم الایام وسعت آنمقام از لب فرات تا کنار جیحون طولا و ازباب الابواب دربند الی ساحل عمان عرضا بوده و بمرور دهور و کرور شهور هرولایتی باسم صاحب ایالتی مسمی گردید.

 

آندیار مشتمل است بر اقلیم دویم وسیم و چهارم وپنجم و مربی اکثر بلادش آفتابست و درآنمکان جبال و تلال بیشتر ازدشت و بیابانست و محدود است از طرف مشرق بولایت توران و کابلستان و از سمت جنوب بدریای عمان و از جانب مغرب بملک عرب و شام و روم و ازجهت شمال بجبال البرز و بحر خزر و مشتملست بر22 ولایت. بدینموجب اول آذبایجان، دویم اران، سیم ارمن، چهارم جیلان، پنجم خراسان، ششم خوزستان، هفتم زابلستان، هشتم سجستان، نهم شیروان، دهم طبرستان، یازدهم طالش، دوازدهم عراق عجم، سیزدهم عراق عرب، چهاردهم فارس، پانزدهم قهستان، شانزدهم کرمان، هفدهم گرجستان، هجدهم کردستان، نوزدهم کوه کیلویه، بیستم موغان، بیست و یکم مفازه، بیست و دویم مکران و هریک از ولایات مذکور مشتملست بر بلاد معمور و قصبات مشهور و مواضع خوب ومراتع مرغوب وجبال بسیار و تلال بیشماروصحاری پر نخجیر و براری دلپذیر. گویند ملک دیاربکر و داغستان و بلوچستان بلکه تا حد ارزنجان روم از کشور ایرانست.

سفرنامۀ گادفری(غزنی، کابل و افغانستان) – انگلیسی: 1256 ق/1840 م {60}

ص 102 – 104: ما در دوازدهم جون آخرین صعود را نموده و بر سرکوه خیمه زدیم که بلند ترین نقطه کوتل دربین دیرهبند و غزنی است … هوا با نباتات خوشبو معطرشده بود. یکتعداد درختها اینطرف و آنطرف پراگنده بود که عمدتا زیتونهای وحشی و بته های کوهی بودند. منظرۀ صعود چنین بود. نسیم دلآویزی از سمت شمال میوزید، ناگاه یک پتان فریاد زد: “خراسان! خراسان!” و افزود: “صاحب! صاحب! یک رایحۀ این نسیم ارزش یک لک روپیه در هندوستان دارد”. من با او کاملا موافقت کردم.

ما بعدا آخرین سرچشمۀ دریای گومل را دیدیم که تقریبا یک جویچه بود. من از قلۀ کوه گذشته و از نوشیدن آب جویباری که رو بپائین و بطرف غرب جریان داشت، لذت بردم. همه “خراسان! خراسان!” فریاد زده و قرارمعلوم همه افراد کاروان می دانستند که منظرۀ آن کشور در پیشروی شان قرار دارد. باید متذکر شوم که منظور لوهانیها در بحث خراسان، محدودۀ خراسان اصلی نیست، اما این نامگذاری را مثل دورۀ بابر، تا دامنه های غربی کوههای سلیمان گسترش میدهند.

اولین و برجسته ترین نما در مقابل ما سلسله کوههای نارواه در شمالغرب قرار داشت که قله های آن پوشیده از برف بود. جهت کابل و غزنی بطرف غرب، کندهار بطرف جنوبغرب و تخت سلیمان و دیرهبند در جنوبشرق قرارداشت. معلوم میشد که یک مسافرت یک روزه کافی است تا ما را به جلگه غزنی برساند؛ در ماورای آن سلسله های کم ارتفاع چشم ما را به افقهای غربی رهنمائی میکرد. ترمامیتر در نیمه روز نشان دهندۀ 84 درجه در سایه بوده و نقطۀ غلیان آن یک ارتفاع حدود 8 هزارفت را بدست میداد.

 

آریانای ویلسن – انگلیسی: 1257 ق / 1841 م {61}

ص 119 – 122: نام آریانا شاید بندرت با دقتی که شایسته آنست توسط نویسندگان قدیمی و یا مفسرین معاصر آن استعمال شده باشد. این نام توسط هر دو منبع غالبا بطور نادرست با نام آریا مغشوش گردیده؛ و یا گهگاه درمواردیکه تفاوت آن درک شده، بازهم بطور دقیق نشان داده نشده است. ازاینکه این نام در زمان های اولیه برای یونانیان شناخته شده باشد، مورد شک و تردید است. آریانا توسط هیرودوتس تذکر داده نشده، باوجودیکه او دربارۀ اری صحبت میکند: بآنهم معلوم میشود که او آگاهی ناقصی دربارۀ این نام دارد، … طوریکه او میگوید که پارسیان قبلا خود را بنام ارتای نامیده و مادها اصلا اری میباشند. درزمانهای بعدی تشخیص بهتری صورت میگیرد، با وجودیکه پتولیمی ذکری از اریانا ندارد، بطور کامل توسط سترابو توضیح شده و پلینی میگوید که دربرگیرندۀ اری با مردمان دیگر است. لذا میتوان استنباط کرد که این موضوع برای مقامات ذیصلاح، راویان معاصرتهاجم الکساندرمعلوم بوده و آنها این نام را از بومیان کشوراشتقاق نموده اند که همیشه در بین آنها واضح بوده و در واقعیت، همان ایران یعنی نام اصلی پرشیای کهن است.

باوجودیکه بعضی اشکالاتی در متن سترابو بارتباط مرزهای اریانا وجود دارد، بآنهم آنها بسیار زیاد مهم نبوده، وسعت عمومی و موقعیت کشور نام نهاد را متاثر نمیسازد. در مرزهای شرقی و جنوبی عدم توافقی وجود ندارد. مرز شرقی اریانا اندوس و جنوبی آن بحرهند است از دهانه اندوس تا خلیج فارس. مرز غربی در جائی گفته میشود که یک خط فرضی کشیده شده از دروازۀ کسپین تا کرمانیا است. در جای دیگر از قول ایراتوستینیز گفته میشود که یک خط جدا کنندۀ پارتینی از مادها و کرمانیا از پاریتاکینی و پرشیا – که دربرگیرندۀ تمام یزد و کرمان باستثنای پارس میشود. گفته میشود که مرزهای شمال، کوههای پاروپامیزان و یا همان کوه های است که ادامۀ آن مرزشمالی هند را میسازد. در جای دیگری گفته میشود که … این نام دربرگیرندۀ بعضی حصص پرشیا و مادها و همچنان تا شمال بکتریانها و سغدیانها بوده و بطور مشخص گفته میشود که بکتریانا یک بخش اصلی اریانا است … یک دلیل آشکار برای سترابو جهت شامل ساختن حصص شرقی پارسیان، بکتریان و سغدیان با مردمان اریانای جنوب هندوکش عبارت از وابستگی زبان آنهاست”چون دراکثریت موارد دارای زبان واحد اند”… بدون تردید زبان مردمان اکثریت این مناطق تا اندازۀ زیادی یکسان بوده و درواقعیت، آنها باشندگان بومی کشور واحدی اند.

حالا نمیتوان تردید داشت که اریا و اریانا و یکتعداد نامهای قدیمی که اریا عنصر متشکلۀ آنست، … با واژۀ هندی اریا … ربط دارد. مطابق مانو، اریاورته … در بین کوههای هیمالیا و ویندهای … تا بحیرۀ غربی قراردارد …

لذا گفته میتوانیم که اییَریا و اییَریانا واژه های کهن پارسی میباشد که بشکل اریا در نامگذاری مناطق هندوها، بشکل ایران درسکه های شهزادگان ساسانی و بشکل اریانا توسط یونانی های عهد الکساندر ثبت و استعمال شده اند.

 

سفرنامه کابل بُرنِس – انگلیسی: 1258 ق / 1842 م {62}

ص 54 – 55: شکارپور یکی از شهرهای درجه اول در تجارت اندوس{رود سند}بشمارمیرود… این شهربه فاصله 28 میل درغرب اندوس و نزدیک مرز شمالی سند قرارداشته وفاصله آن از بندر بوکُر نیز همین حدود است. این شهر بطرف مرز شمالی سند تا روزان در مسیر راه کندهار و کلات از طریق کوتل مشهور بولان وسعت دارد: طوریکه تاجران همیشه از شکارپور و دیرۀ غازی خان (شهری بالاتر از آن)، بنام “دروازه های خراسان” یاد میکنند، نامی که در اینجا مشخصۀ سلطنت کابل است.

ص 80: درواقعیت دیرۀ غازی خان و شکارپور، طوریکه قبلا گفتم، همیشه توسط مردم بحیث دو “دروازۀ خراسان” شناخته میشوند.

تاریخ احمد – فارسی: 1266 ق / 1850 م {63}

ص 5 – 7: دربیان جلوس فرمودن احمد شاه ابدالی بر سریر جهانبانی خراسان … چون احمد شاه ازانتظام ملک قندهارو کابل وپشاور وبعضی از ملک خراسان فراغت حاصل کرد قصد تسخیرهندوستان پیش نهاد …

ص 54: بوقت یورش کردن محمد شاه پادشاه نبیرۀ فتح علیخان قاجار پادشاه ایران بر هرات که دروازۀ شهر خراسان است بقصد تسخیر آنشهر شجاع الملک را بموجب درخواست او افواج کثیره همراه کرده درکابل و قندهار فرستاد و بعد رسیدن درآنجا سرداران انگریزیها او را برتخت سلطنت خراسان بدین سبب که ملکش موروثیست نشانید و ازطرف او درتمام آنملک عمل نمودند …

 

فرهنگ جغرافیای یونانیها و رومیها – انگلیسی: 1270 ق/ 1854 م {64}

ص 210 (ج اول): آریانا نه در تاریخ هیرودوتس {425 ق م} ذکر گردیده، نه در گزارش تاریخی ارین {146 م}، نه در جغرافیای پتولیمی {168 م} و نه در فرهنگ جغرافیای ستیفانوس بیزنتینوس {قرن 6 م}. آریانا بطور کامل توسط سترابو {24 م} توضیح گردیده و پلینی {79 م} هم میگوید که {آریانا} شامل اری با قبایل دیگر است.

برداشت سترابو از وسعت و قلمرو آریانا را میتوان از مقایسه نظرات متفاوت او در بارۀ آن بدست آورد. او در مورد مرزهای شرقی و جنوبی آریانا نظر واحد دارد: مرز شرقی را اندوس {سند} و مرز جنوبی را بحر هند از دهانه اندوس تا خلیج فارس میداند. اما در مورد مرز غربی دو نظر دارد: در مورد اول مرز غربی را یک خط فرضی از دروازه کسپین تا کرمانیا و در مورد دوم مرز غربی را (از ایراتوستینز، 194 ق م، نقل میکند) یک خط جدا کنندۀ پارتینی از میدیا، و کرمانیا از پاریتاسینی و فارس میداند (که شامل تمام یزد و کرمان معاصر باستثنای فارس میشود).

در مورد مرزهای شمالی نیز دو نظرمیدهد: در مورد اول مرزهای شمالی آریانا را کوههای پاروپامیزانها {هندوکش} میداند که ادامه آن مرزهای شمالی هند را میسازد. در مورد دوم، مطابق اپولودوروس (120 ق م) نام آریانا را نه تنها شامل بعضی مناطق فارسها و مادها، بلک شامل بکتریانها و سغدیانها در شمال نیز میداند. چون باشندگان تمام این مناطق تقریبا با یک زبان واحد صحبت میکنند. پلینی چهار ایالت غرب رود سند یعنی گیدروزیا، اراکوزیا، اریا و پاروپامیزوس را مربوط هند میداند درحالیکه سترابو آنها را متعلق به آریانا میداند.

 

ظفرنامه خسروی – فارسی: 1279 ق / 1862 م {65}

ص 176: گفتاردربیان یورش امیرصاحبقران ظفرقرین معدلت آیین کرت سوم از پایتخت توران زمین به جانب ممالک فرغانه زمین و فتح نمودن ملک خوقند و خجند و اندجان و مرغینان و کاسان و شهر خان مع توابع و لواحق آن تا به سرحد ولایتهای کاشغر و یارکند و به آسانی به دست آمدن دارالملک بلاد تاشکند و ترکستان و سراپای دشت قپچاق تا به سرحد شرق قرغیز مع ایلاتیه قرغیز و قزاق و قلماق تا حدود مملکت روس.

ص 221: شاه طهران درآن اوان جعفرنام سرهنگ خود را سرآمد نموده، به همراهی بیست هزارلشکربه جانب ولایت سرخس فرستاد. لشکر فرمودۀ آن آمده سرخس را محاصره نموده به تنگ آورده بود که کلانان تکه عهد و پیمان نموده برآمده، جعفرخان را دیده بیلاکات وافره کشیدند. با وجود آن عهد وپیمان سردار لشکر چندی از کلان شوندگان نام آور جماعت تکه را آق اویلی نموده کوچانیده گرفته به جانب ایران زمین مراجعت فرمود.

 

تاریخ سلطانی – فارسی: 1281 ق / 1864 م {66}

ص 10 – 13: افغانستان مملکتی است وسیع و کشوریست منیع دربین هندوستان و ایران و ترکستان افتاده و دولت روس و انگلیس و ایران بدان روی تسخیرنهاده … چون سرحد شمال این ولایت جبل هندوکش است … و این کوه سربلند بسان سد سکندری فاصل ترکستان و افغانستان گردیده … دارالملک این ولایت شهرکابل است که مابین دوکوه واقع شده است جمعیتش به پنجاه هزار نفس میرسد درجنب شمالش امیرشیرعلیخان شهری مسمی بشیرپور بنیاد نهاده است که تا حال ناتمام افتاده است … دیگرقندهاراست … جمعیتش ازافغان و ملل غریبه بچهل هزار میرسد … دیگر هرات … بیست و هشت هزارجمعیت دارد …

 

حیات افغانی حیات خان – انگلیسی (فارسی:1282 ق/1865 م): 1291 ق /1874 م {67}

ص 1 – 3: ازافغانستان درکتب قدیم هندوان بنام بلهیک- دیس یاد میشود. پارسیان آنرا بنام زابلستان وکابلستان وپس ازاشغال یونانیان بنام باختر یا بکتریا نامیده شده است. فاتحین مسلمان قسمت غرب کابل و قندهار را بنام خراسان (که اصلا توسط انوشیروان گذارده شده است) نامیده اند که هرات مرکز آن بوده و قسمت شرقی آنرا بنام روه یا “کوهستان” یاد کرده اند … نام کشوربصورت واضح از نام قوم غالب (حاکم) در آن اشتقاق شده … مرزشمالی آنرا سلسله کوههای هندوکش از ترکستان جدا میکند، درغرب آن فارس قرار دارد، جنوب آن بلوچستان است …در شرق توسط دریای سند ازپنجاب جدا شده است…هزارستان شامل افغانستان نیست

 

یادداشتهای راورتی – انگلیسی: 1293 ق / 1876 م {68}

ص 329 – 330: این سلسله کوههای بزرگ {سلیمان} که در بین کندهار و دیره جات قراردارد طولا از درۀ خیبر و جلال آباد در شمال تا سیوی و دادر در جنوب حدود 300 کروه بوده و پهنای آن حدود 100 کروه میباشد. دراین محدوده که ساحۀ وسیعی را دربرمیگیرد، دره ها وجلگه های متعددی وجود دارد؛ در اینجا و بخصوص درمجاورت و اطراف کاسی – غر یا شیوال بود که قبایل افغان مطابق به عنعنۀ ایشان، اولا مسکن گزیده و متعاقبا بتمام جهات گسترش یافتند. همین  محدودۀ فوق الذکر عبارت از افغانستان اصلی میباشد … نام اصلی منطقۀ افغان از نقطۀ بنام تیراه و کاسی-غر ایجاد شده است، جائیکه زیارت حضرت سلیمان قرار دارد کوه ها بسیار بلند بوده و بطورمداوم پوشیده از برف است. در مسیرهای مجاورآن بطرف غرب، جنوب وشرق ونزدیک به ساحات پوشنگ، شال، سیوی، و دیره جات آب بسیار کمیاب، زراعت غیرکافی و باشندگان آن کم میباشد…

مولف تذکرت الملوک بطور دقیق میگوید که: “افغانستان از کاسی غر تا مرزهای ولایت کندهار وسعت دارد، طوریکه در تشکیلات سلطنت صفویه قرارداشت”.

ص 469 – 470: افغانها منطقۀ قسمت غربی سلسله کوه مهترسلیمان را همیشه بنام خراسان یاد کرده اند؛ ما دراینمورد شهادت گادفری را در سفرنامۀ “غزنی، کابل و افغانستان” در اختیار داریم … منظور نوهارنیها و لوهارنیها اینستکه، طوریکه او نشان میدهد، تا پای سلسله، او بعدا ایستاده شده و خراسان را مینگرد، طوریکه از فریاد های تمام جوانب باثبات میرسد، وقتیکه تقریبا به قله میرسند و از افغانِ که خیز زده و میخواهد اولین منظرۀ آنرا مشاهده کند. محل “کوههای پشتو، یا مطابق بومیان، مرز خراسان و هند” چندین منزل قبل از رسیدن به سرکوه یا قلۀ کوهها قرار دارد … کتاب ممالک و مسالک و یکتعداد آثار دیگر نشان میدهند که غزنین و ساحات آن … شامل خراسان بوده است، و درنقشه های خراسان و غور موجود دراین اثر، یک ساحۀ وسیع شرق دریای هیرمند، و در جنوبشرق تا سیوی مناطقی اند که دربین خراسان و هند قرار دارند.

مولف متذکره میگوید که غزنین مثل کابل دروازۀ هندوستان است. مرزطبیعی شمال خراسان از زمانهای قدیم اکسوس بوده است … درزمانهای قدیم، بسیارپیش از ظهور اجداد قبایل افغان، این محل {زابل} یکی از جبهات مستحکم جانب هند بوده است؛ و در زمان اولادۀ قیس- عبدالرحمن با نام فامیلی پتان که تعداد شان به چند صد نفر نمیرسید و حالا به صدها هزارمیرسد، رو به زوال رفته و متروک میشود(مانند پکتویس، گنداری، اپاریتای، ستاگیدای و دادیکای. اززمان هیرودوتس که قصه های جالب شرق دور را از سربازان مزدور و بیسواد موجود در ارتش پارسیان شنیده، چه تعداد قبیله بخصوص در این محل نابود شده و یا چه تعداد ظهورنموده، شگوفان شده، پوسیده، بیجا شده و یا منقرض گردیده، واقعیتی است که متاسفانه نمیتوان به آسانی رد پای آنها را گرفت!).

 

تبارشناسی افغانستان بیلیو – انگلیسی: 1308 ق / 1891 م {69}

ص 9 – 10: منطقه ایکه حالا افغانستان نامیده میشود آریانای قدیم یونانیها است … نام افغانستان طوریکه بمناطق فوق اطلاق گردید بصورت عام توسط مردم آن، نه شناخته میشود و نه کاربُرد دارد … این نامی است که باین مناطق توسط همسایگان و بیگانگان بارتباط نام قوم غالب درآن داده شده … خراسان نامی است که مردمان این منطقه برای کشورشان بکارمیبرند درحالیکه خارجیها آنرا افغانستان میخوانند …پتولیمی آریانا را به هفت ولایت مارگیانا (مرغاب یا مرو)، باکتریانا (بلخ و بدخشان و حالا ترکستان افغانی)، آریا (هرات)، پاروپامیزوس (هزاره و کابل تا اندوس بشمول کافرستان و دردستان)، درنگیانا (سیستان و کندهار)، اراخوزیا (غزنی و کوههای سلیمان تا اندوس) و گیدروزیا (کاچ و مکران یا بلوچستان) تقسیم میکند.

تبصره: تقسیم بندی آریانا به هفت ولایت توسط بیلو در مقالۀ “آریانای جعلی و افغانستان خیالی …” مورد بحث قرار گرفته و رد گردیده است {70}.

 

سرزمینهای خلافت شرقی لسترنج– انگلیسی: 1323 ق/1905 م {71}

 

ص 409: خراسان درزبان قدیم فارسی بمعنی خاورزمین است. این اسم دراوایل قرون وسطی بطورکلی برتمام ایالات اسلامی که درسمت خاورکویرلوت تا کوه های هند واقع بودند اطلاق می گردید وباینترتیب تمام بلاد ماورالنهر را درشمال خاوری باستثنای سیستان و قهستان شامل میگردید. حدود خارجی خراسان در آسیای وسطی بیابان چین وپامیر وازسمت هند جبال هندوکش بود ولی بعدها این حدود هم دقیقتر وکوچکتر گردید تا آنجا که میتوان گفت خراسان که یکی از ایالات ایران درقرون وسطی بود ازسمت شمال خاوری ازرود جیحون به آنطرف را شامل نمیشد…

ایالت خراسان دردورۀ اعراب یعنی درقرون وسطی به چهارقسمت یعنی چهارربع تقسیم میگردید وهرربعی بنام یکی از چهارشهربزرگی که در زمان های مختلف کرسی آن ربع یا کرسی تمام ایالت واقع گردیدند و عبارت بودند از نیشابور و مرو وهرات و بلخ خوانده میشد. پس ازفتوحات اول اسلامی کرسی ایالت خراسان مرو و بلخ بود ولی بعدها امرای سلسله طاهریان مرکز فرمانروائی خود را بناحیۀ باختربرده نیشابور را که شهرمهمی درغربی ترین قسمتهای چهار گانه بود مرکز امارت خویش قرار دادند.

 

تاریخ تمدن اسلامی جرجی زیدان – عربی: 1332 ق / 1914 م {72}

ص 47 (ج 2): درزمان مامون به 20 اقلیم (استان) شرقی و هفت اقلیم غربی تقسیم میشده: هفت اقلیم یا مملکت و استان غربی: دیار عرب (عربستان) جزایر و نواحی خلیج فارس، دیار مغرب (ممالک شمالی افریقا)، مصر، شام، جزایر مدیترانه وسواحل آن جزیزه. بیست اقلیم شرقی: عراق، خوزستان(اهواز)، فارس، کرمان، مکران، و بلاد جبل (عراق عجم)، دیلم (گیلان)، طبرستان (مازندران)، جرجان (گرگان)، قومس (سمنان و دامغان)، طوران سند، آذربایجان، بلاد آران (قسمتی از قفقاز)، خراسان، سیستان، ماورالنهر(آنطرف جیحون)، خوارزم.

ص 58: خراسان بزرگترین و حاصل خیز ترین اقلیم های (استانها) مشرق میباشد، ازشمال شرقی بماورالنهر، ازجنوب شرقی بسند و سیستان، از شمال بخوارزم و بلاد غز (ترکستان)، ازجنوب بکویر خراسان و فارس و از مغرب بقومس محدود میباشد. خراسان بچند شهرستان تقسیم میشود که مهمترین آن نیشاپور، مرو، هرات، بلخ، کوهستان، طوس، نسا، ابیورد، سرخس، اسفراین، بوشنگ، بادغیس، گنج رستاق، مرورود، گوزگان، طخارستان، زم و آمل است. حاکم نشین آن نیشاپور بزرگترین شهرخراسان است و آنرا ابرشهر هم مینامند.

 

جغرافیای افغانستان محمد حسین – فارسی: 1341 ق / 1923 م {73}

ص 4 – 6: آریانه – علاقه وسیعه بوده و پای تخت آنمقام هرات و کابل گاهی درین داخل و گاهی ازین علیحده میشد … درسلطنت اسلامیه علاقه از کابل و قندهار و هرات تا طوس خراسان مشهور بود و حصۀ مشرقی روه …

 

افغانستان محمد علی خان – فارسی: 1346 ق / 1927 م {74}

ص 57: ملک افغانستان به یونانیها معلوم بوده ولی اسم آن در آنوقت آریانا بود. و حصۀ شرقی مملکت عظیم ایران شمرده می شد.

 

جغرافیای تاریخی ایران بارتولد – روسی: 1348 ق؟ / 1929 م {75}

ص 1 – 7: ایران ازلحاظ مفهوم جغرافیائی نه منطبق با سرزمینی است که ایرانیان مثل یک واحد نژادی سکونت داشتند و نه با خطۀ که نفوذ تمدن ایران بسط داشته و نه با صفحۀ که زبان فارسی یعنی زبان ادبی ایران رواج یافته بود … کلمۀ “ایران” و “توران” درعلم جغرافیا بکلی یک معنی دیگری پیدا کرده است. مراد از ایران فلاتی بوده که عبارت از حوضۀ داخلی و سرحد آن درشمال حوضۀ بحر خزر و ارال و درجنوب و غرب و شرق حوضۀ اقیانوس هند بین دجله و هند بوده است و مقصود از “توران” حوضۀ دریای ارال … بالاخره وسیعتر ازاینها سرزمینی بوده که زبان ادبی عمده ایران که بزبان “فارسی جدید” موسوم و در دوره اسلام تشکیل شده انتشاریافته بود در صفحات وولایاتی که از حدود ایران (ازلحاظ زبان) بس دور افتاده بود بفارسی نگارش میکردند یعنی از اسلامبول گرفته … تا کلکته و بلاد ترکستان چین نگارش فارسی رواج داشت.

 

نتیجه گیری

قبل ازنتیجه گیری باید دونکته را خاطرنشان کرد: اول – ذکرموقعیت ها، محدوده ها و فواصل درمنابع کهن تاریخی از یکطرف بعلت نبودن مرزهای مشخص و از طرف دیگر بعلت نبودن وسایل (اندازه گیری و جهت یابی)، نمیتوانست از دقت امروزی برخوردار باشد. دوم – مفهوم و محدودۀ مناطق کهن جغرافیائی (مانند کابل، زابل، بلخ وغیره) با مفهوم و محدودۀ امروزی آنها تفاوت زیاد دارد.

آنچه دراینجا ازمنابع پس ازاسلام رونویس وتقدیم علاقمندان وپژوهشگران گردیده دربرگیرندۀ معلومات زیادی است (مانند اسمای شهرهای کهن، محدودۀ آنها، زبان پارسی وغیره). اما به ارتباط موضوع مورد بحث و باوربه آنچه دراین منابع آمده، باوجود تفاوتهای کم وبیش میتوان به نتیجه گیریهای عمومی زیر رسید:

ایران

پیش از روزگارفریدون، صحبت از شاهان “جهان” است. برای بار اول، فریدون، جهان را بین سه پسر خود تقسیم میکند: پارۀ شرقی (یا ترکستان و چین) را به تور میدهد (که بنام توران مسمی میشود)، پارۀ غربی (یا روم و مصر) را به سلم میدهد و پارۀ میانگین یا وسط جهان (عراق، خراسان و هندوستان) را به ایرج میدهد (که بنام ایران) یاد میگردد (نقشۀ 1 دیده شود):

نهفته چو بیرون کشید از نهان              به سه بخش کرد آفریدون جهان

یکی روم وخاوردگر ترک و چین         سیم دشت گردان و ایران زمین

نخستین به سلم اندرون بنگرید             همه روم و خاور مراو را سزید

دگرتور را داد توران زمین                 ورا کرد سالار ترکان و چین

ازایشان چو نوبت به ایرج رسید           مراو را پدر شاه ایران گزید

این ایران مرزهای دقیقی ندارد.این ایران مرزهای دقیقی ندارد. اما اکثریت شهرهای ایران متذکره در شهنامۀ فردوسی (مانند فاریاب، بلخ، اندراب، پنهجهیر، بامیان، گوزگانان، بدخشان، کابل، قندهارو…) درافغانستان کنونی قراردارند. بعدها با هجوم تورانیان، رود آمو قسما بحیث مرز ایران و توران شناخته میشود. در هر صورت، افغانستان امروزی قلب ایران اسطورۀ و بلخ پایتخت آن بوده است!

اکثریت شهرهای ایران متذکره درشهنامۀ فردوسی (مانند طالقان، فاریاب، بلخ، اندراب، پنهجهیر، بامیان، گوزگانان، بدخشان، کابل و قندهار وغیره) درافغانستان کنونی واقع است. اما با هجوم تورانیان، رود آمو قسما بحیث مرز ایران و توران شناخته میشود!

اردشیربابکان “ایران” را به چهاراستان تقسیم میکند که هر یک توسط یک سپهبد یا سپاهسالار اداره میشود: 1. استان مشرق یا سپهبد خراسان، 2. استان عراق یا سپهبد مغرب، 3. استان شمال (قهستان) یا سپهبد آذربایجان و 4. استان جنوب (کرمان و فارس) یا سپهبد نیمروز (نقشۀ 1 دیده شود):

چو نوشین روان این سخن برگرفت         جهانی ازو مانده اندر شگفت

شهنشاه دانندگان را بخواند                     سخنهای گیتی سراسر براند

جهان را ببخشید بر چار بهر                  وزو نامزد کرد آباد شهر

نخستین خراسان ازو یاد کرد                  دل نامداران بدو شاد کرد

دگر بهره زان بد قم و اصفهان                نهاد بزرگان و جای مهان

وزین بهره بود آذربادگان                      که بخشش نهادند آزادگان

وز ارمینیه تا در اردبیل                       بپیمود بینادل و بوم گیل

سیوم پارس و اهواز و مرز خزر           ز خاور ورا بود تا باختر

چهارم عراق آمد و بوم روم                 چنین پادشاهی و آباد بوم

نقشۀ 1. محدودۀ تخمینی ایـــــران و تقسیم آن به چهار استان خراسان (مشرق)، آذربایجان (شمال)، نیمروز (جنوب) و عراق (مغرب) از زمان اردشیر بابک

باساس مجمل التواریخ و جامع التواریخ همدانی: تا زمان فریدون زمین ایران را هنیره میگفتند، در زمان فریدون ایران خوانده شده و در زمان اردشیر بابک زمین پارسیان گفته میشود و حد آن بین جیحون، آذربایجان، فرات، خلیج پارس، مکران، کابل و طخارستان میباشد. از قول بیرونی (درمعجم البلدان) ایرانشهر شامل کشور های عراق، فارس، کوهستان و خراسان میباشد. حافظ ابرو در زبدت التواریخ نیز ایرانشهر را مابین آب آمویه و آب فرات میداند. قزوینی در نزهت القلوب ایران را شامل 20 باب میخواند که دربرگیرندۀ عراقین، آذربایجان، گرجستان، کردستان، خوزستان، فارس، کرمان، مکران، قهستان، نیمروز و خراسان میباشد. یا بعبارۀ دیگر شرق آن سند و کابل و صغانیان ماورالنهر و خوارزم، غرب آن ولایات روم و نیکسار و سیس شام (دشت قبچاق)، جنوب آن بیابان نجد، دریای فارس و هند میباشد. شیروانی حد ایران را در بستان السیاحه چنین میگوید: در شرق به توران و کابلستان، درجنوب به دریای عمان، درغرب به ملک عرب و شام و روم و در شمال به جبال البرز و بحرخزر محدود بوده و دارای 22 ولایت است.

باین ترتیب ارزیابی کرونولوژیکی منابع پیش ازاسلام و پس از آن نشان میدهد: واژۀ زیبای “ایران” (با سابقۀ تاریخی حدود 1800 ساله) از واژه های “اریا”ی ریگویدای هند (با سابقۀ تاریخی حدود 3500 ساله)، “اِییَریا”ی اویستای ایران شرقی (یا افغانستان کنونی) (با سابقۀ تارخی حدود 3000 ساله)، “ارییا”ی کتیبه های ایران غربی (یا ایران کنونی) (با سابقۀ تاریخی حدود 2500 ساله) و “اریانا”ی یونان (با سابقۀ تاریخی حدود 2300 ساله) مشتق شده، مفهوم زبانی- فرهنگی داشته و از سدۀ سوم میلادی بدینسو نام قلمروی وسیعی از آسیای میانه تا شرق میانه بوده است! این قلمرو با هجوم عربها ازغرب، ترکها ازشرق، استعمار سیاه انگلیس ازجنوب واستعمارسرخ روس از شمال توته و پارچه گردیده، ولی ازسال 1935 م بدینسو در محدودۀ کوچک ایران کنونی زنده مانده است!

فارس

ابن بلخی درفارسنامه میگوید: درروزگار ملوک فارس که پارس دارالملک ایشان بود، ازحد جیحون تا آب فرات را بلاد فرس میگفتند. پس ازظهوراسلام و تسخیر پارس آنرا ازمضافات عراق گرداندند. حافظ ابرو نیز درجغرافیای خود میگوید که در روزگار پیش از اسلام، از جیحون تا فرات را بلاد فارس میگفتند.

خراسان

اردشیر بابکان، خراسان را نیز چهار بخش میکند وهریک را مرزبانی میگمارد: 1. مروشاهجان، 2. بلخ و تخارستان، 3. هرات و پوشنگ و بادغیس و سجستان و 4. ماورالنهر. بلخ وسط خراسان پنداشته میشود که تا فرغانه، خوارزم، ری {تهران}، کرمان، سیستان، کندهار، ملتان، کابل و کشمیر 30 منزل فاصله دارد (نقشۀ 2 دیده شود) .

 

 

 

نقشۀ 2. قلمرو خراسان (با چهار مرزبان بلخ و تخارستان، هرات و سجستان، ماورالنهرومروشاهجان) اززمان اردشیربابک تا قرن چهارم هجری قمری

 

طوریکه دیده میشود خراسان درتمام آثارعربی (مانند ابن خردادبه، بلاذری، ابن فقیه، طبری و مسعودی) تا نیمۀ قرن چهارم هجری قمری با محدودۀ فوق الذکر شناخته شده است. اما ازحوالی نیمۀ سده چهارم هجری قمری ببعد یکتعداد علمای اسلامی (مانند اصطخری، ابن حوقل و مقدسی) درمورد تقسیم دایرۀ اسلام، هفت اقلیم و محدودۀ  خراسان تجدید نظرنموده؛ عموما ماورالنهر و بعضا سگستان را شامل خراسان ندانسته و خراسان را بصورت عام بنام چهار شهرعمدۀ آن یعنی بلخ، مرو، هرات و نیشابور معرفی میکنند (نقشۀ 3 دیده شود) که بازتاب آنرا میتوان دراولین یا کهن ترین جغرافیای زبان پارسی “حدود العالم” (وسایرمنابع پس ازآن) مشاهده کرد: شرق آن هند، غرب آن گرگان و بیابان، شمال آن جیحون و ترکستان و جنوب آن بیابان سند و کرمان گفته میشود. خراسان در جغرافیای حافظ ابرومملکتی است که حد شرقی آن منبع آمویه و جبال بدخشان و کابل، حد غربی آن بیابان خوارزم تا قومس و ری {تهران}، شمال آن جیحون و جنوب آن سند، کابل و غزنین و سجستان و بیابان بین کرمان و فارس میباشد.

در مرو پریر لاله آتش انگیخت            دی نیلوفر به بلخ در آب گریخت

امروز گل از خاک نیشاپور دمید          فردا به هری باد سمن خواهد بیخت

نقشۀ 3. قلمرو خراسان (با چهارشهرمشهور بلخ، هرات، مرو و نیشاپور) پس از نیمۀ قرن چهارم هجری قمری

محدودۀ جنوبی خراسان در منابع سدۀ نزدهم وسیعت بیشتر پیدا میکند: طورمثال الفنستون در گزارش سلطنت کابل، مناطق سیوستان (درپاکستان کنونی) را داخل خراسان میداند. شیروانی حدود خراسان را چنین شرح میدهد: شرق آن زابل و توران، غرب آن عراق و طبرستان، جنوب آن کرمان، قاین و سیستان وشمال آن خوارزم وجرجان بوده وچهاربلوک آن طخارستان، مروشاهجان، نشابور وهرات میباشد. به قول بُرنِس، شکارپور و دیرۀ غازی خان (در پاکستان کنونی) بحیث “دروازه های خراسان” شناخته میشوند. راورتی هم در یادداشت های خود میگوید که افغانها منطقه قسمت غربی سلسله کوههای مهتر سلیمان را همیشه بنام خراسان یاد کرده اند.

باین ترتیب بررسی کرونولوژیکی منابع پیش از اسلام و پس از آن نشان میدهد: گلواژۀ زیبای “خراسان” که به معنی سرزمین آفتاب و دارای سابقۀ تاریخی حدود 1600 سال است، حدود 500 سال (ازسدۀ پنجم تا دهم میلادی) با چهاراستان مهم وحدود 1000 سال (ازسده دهم تا نزدهم میلادی) با چهار شهرمشهور، نام افتخار آفرینی برای عموم مردم، دانشمندان، امیران و سلاطین این سرزمینها (صرفنظر از وابستگی قومی آنها) بوده است. درسده نزدهم مرزهای جنوب آن وسیعترشده و به سیوستان، شکارپور و دیره غازی خان در کنار رود سند میرسد. چنانکه در هندوستان به هرغیرهندوستانی، خراسانی گفته میشود! اما سوگمندانه درسدۀ بیستم با ظهوردولتهای قومی”اوغان” ستان توسط انگلیسها و “ترکمن” ستان، “ازبک” ستان، “تاجک” ستان، “قرغز” ستان و “قزاق” ستان توسط روسها، نام تاریخی خراسان از بین رفته و حالا فقط در نام یک استان کوچک در شمالشرق کشور ایران کنونی زنده مانده است.

با درنظرداشت تمام منابع و مقایسۀ نام های تاریخی ایران و خراسان، میتوان باین نتیجه گیری نیز رسید: همانطورکه ایرانیان در دورۀ پیش از اسلام صاحب شکوه و جلال، بنیان گذار تخت و تاج و پرچمدار علم، فرهنگ و تمدن در”جهان” بوده اند، در دورۀ پس از اسلام، این افتخارات بر تارک نگین خراسانیان در”شرق” میدرخشد! شاید به همین علت باشد که خوشحال بابا هم چنین ناله و افغان میکند {2}:

درست جهان په ناپوهانو سره دک دی     ولی زیات په کشی وگوری افغان دی

هوشیاران یگان یگان په هرمکان شته     چه کثرت ئی دی په ملک د خراسان دی

آریانا

واژۀ اریانا بار اول درسال 1841 م توسط ویلسن از منابع یونانی به منابع انگلیسی راه پیدا میکند: مرز شرقی اندوس و مرز جنوبی بحرهند، از دهانه اندوس تا خلیج پارس میباشد. در مورد مرز غربی دو نظر وجود دارد: در مورد اولی، یک خط فرضی از دروازۀ کسپین تا کرمانیا و در مورد دوم یک خط جدا کنندۀ پارتینی از مادها و کرمانیا از پاریتاکینی{اصفهان}و پارس که دربرگیرندۀ تمام یزد و کرمان باستثنای پارس میشود. در بارۀ مرزهای شمالی نیز دو نظر دارد: در مورد اول کوه های پاروپامیزان{هندوکش}، مرزهای شمالی اریانا است ولی درمورد دوم اریانا را نه تنها شامل بعضی حصص فارس و ماد بلکه شامل بکتریانا و سغدیانا درشمال نیز میداند(بنا به وحدت زبانی مردمان باشندۀ این سرزمین ها) (نقشۀ 4 دیده شود).

فرهنگ جغرافیای یونانیها و رومیها نیز این موضوع را تصدیق نموده و تاکید میکند که محدودۀ اریانا فقط توسط سترابو (ازقول ایراتوستینیز) توضیح گردیده است. اما بیلیو درسال 1891 م نقل قول نادرستی از زبان پتولیمی درمورد اریانا مینماید که در مقالۀ “آریانای جعلی و افغانستان خیالی…”{70}مفصلا وضاحت داده شده است.

واژۀ اریانه بار اول درسال 1923 م توسط محمد حسین در”جغرافیای افغانستان” و بعدا درسال 1927 م توسط محمدعلی خان در”افغانستان” وارد مطبوعات کشور میشود. اما پسانها (1942 م) توسط تاریخ سازان سرکاری و درباری (مانند کهزاد، حبیبی وغیره) بشکل نادرستی مورد تجارت سیاسی و قومی قرار گرفته، بحیث قدیم ترین نام کشورافغانستان قلمداد میشود{70}.

نقشۀ 4. محدودۀ تخمینی آریانای بزرگ (آبی) و آریانای کوچک (سرخ)

نوت

دراین پژوهش، دو اثر مهم عربی بنام های تاریخ کامل ابن اثیر که پس ازسالهای 600 ق تالیف شده و تاریخ ابن خلدون که درحوالی 800 ق تالیف شده و مطالب آنها تا اندازۀ زیادی تکرار منابع قبلی بودند، حذف گردیدند. اگر دوستان، منابع معتبردیگری را سراغ داشته باشند که دراین پژوهش ذکرنشده ویا مطالب مهمی ازاین منابع بازمانده و رونویس نگردیده باشد، لطف فرموده، بنده را در جریان بگذارند؛ کمال امتنان خواهد بود.

منابع

1. پروفیسور لعل زاد. به ادامۀ بحثی پیرامون نامهای تاریخی و جغرافیای قدیمی سرزمینهای اریائیها، پارس، اریانا، ایران و خراسان (درمنابع قبل از اسلام). لندن. فبروری 2010.

http://www.khorasanzameen.net/history/alalzad06.pdf

http://koofi.net/fileadmin/PDF_Files/Abdul_Lal_Aryana.pdf

2. پروفیسور لعل زاد. پاسخ به مقاله محترم حفیظ الله خالت تحت عنوان “دشنام نامه علیه افغان و افغانستان”. لندن. سپتمبر 2008.

http://www.khorasanzameen.net/politics/alalzad03.html

http://lalzadabdul.blogfa.com/post-17.aspx

3. میرغلام محمد غبار. خراسان. دلو 1323 خورشیدی.

http://www.khorasanzameen.net/php/read.php?id=118

4. احمد علی کهزاد. خراسان از نظر معنی لغوی، جغرافیائی و تاریخی. سنبله 1337.

http://mehdizadeh-kabuly.blogspot.com/2007/12/blog-post_9268.html

5. پوهاند عبدالحی حبیبی. پنجاه مقاله دربارۀ جغرافیای تاریخی افغانستان. کابل. 1362.

6. علی بن حامد کوفی. فتحنامه سند معروف به چچ نامه. تهران. 1384.

7. ابن خردادبه. مسالک و ممالک. ترجمۀ سعید خاکرند. تهران. 1371.

8. احمد بن یحیی البلاذری. فتوح البلدان. ترجمۀ دکترآذرتاش آذرنوش. تهران. 1346.

9. احمد بن ابی یعقوب (ابن واضح یعقوبی). تاریخ یعقوبی. جلد اول. ترجمه محمد ابراهیم آیتی. تهران. 1382.

10. احمد بن ابی یعقوب (ابن واضح یعقوبی). البلدان. ترجمۀ محمد ابراهیم آیتی. تهران. 1387.

11. ابن فقیه. ترجمۀ مختصر البلدان. ترجمۀ ح – مسعود. تهران. 1349.

12. محمد بن جریر طبری. تاریخ طبری یا تاریخ الرسل والملوک. ترجمۀ ابوالقاسم پاینده. چاپ پنجم. تهران. 1375.

13. ابوعلی محمد بن محمد بن بلعمی. تاریخ بلعمی. تکمله و ترجمه تاریخ طبری. چاپ سوم. تهران. 1385.

14. ابوبکرنرشخی. تاریخ بخارا (322 ش). ترجمۀ ابونصرقباوی (507 ش) و تلخیص محمد ابن زفرابن عمر(557 ش).

15. علی بن حسین مسعودی. مروج الذهب و معادن الجوهر. جلد اول. ترجمۀ ابوالقاسم پاینده. تهران. 1382.

16. ابواسحاق ابراهیم اصطخری. مسالک و ممالک. بکوشش ایرج افشار. تهران. 1340.

17. ابوالحسن علی بن حسین مسعودی. التنبیه و الاشراف. ترجمۀ ابوالقاسم پاینده. تهران. 1381.

18. رضا زاده ملک زاده، رحیم، دیباچه شهنامه منصوری، در: نامه انجمن آثار ملی، بهار 1383.

http://www.aariaboom.com/content/view/1517/371/

19. ابن حوقل. صورت الارض. ترجمۀ دکترجعفر شعار. تهران. 1345.

20. حدود العالم (تعلیقات بر حدود العالم من المشرق الی المغرب). از مولف ناشناخته. چاپ دوم. تهران. 1372.

21. ابوعبدالله محمد بن احمد مقدسی. احسن التقاسیم فی معرفت الاقالیم. ترجمۀ دکتر علینقی منزوی. چاپ دوم. تهران. 1385.

22. حکیم ابوالقاسم فردوسی. شهنامه (براساس نسخه مسکوومقابله با نسخه ژول مول). چاپ پنجم. تهران. 1386.

23. ابوریحان بیرونی. التفهیم. چاپ پنجم. تهران. 1386.

24. ابوریحان بیرونی. آثارالباقیه. ترجمۀ اکبردانا سرشت. چاپ پنجم. تهران. 1386.

25. محمد بن عبدالجبارعتبی. ترجمۀ تاریخ یمینی. ترجمۀ ابوالشرف ناصح بن ظفر جرفادقانی. تهران. چاپ چهارم. تهران. 1382.

26. ابوسعید عبدالحی بن ضحاک بن محمود گردیزی. زین الاخبار. تهران. 1384.

27. تاریخ سیستان از مولف ناشناخته. چاپ دوم. تهران. 1387.

28. خواجه ابوالفضل محمد بن حسین بیهقی دبیر. تاریخ بیهقی (در سه جلد). چاپ یازدهم. تهران. 1386.

29. ابن بلخی. فارسنامه. تهران. 1385.

30. مجمل التواریخ و القصص از مولف ناشناخته. تهران. 1383.

31. شیخ عبدالرحمن فامی هروی. تاریخ هرات (دستنوشتی نو یافته). تهران. 1387.

32. واعظ بلخی. فضایل بلخ. ترجمۀ حسینی بلخی. تهران. 1350.

33. یاقوت حموی بغدادی. معجم البلدان. ترجمۀ دکترعلینقی میزوی. تهران. 1380.

34. منهاج سراج. طبقات ناصری (تاریخ کامل ایران و اسلام). تهران. 1363.

35. عطاملک جُوینی. تاریخ جهانگشای جوینی. چاپ دوم. تهران. 1386.

36. زکریا بن محمد بن محمود القزوینی. آثارالبلاد و اخبارالعباد. ترجمۀ عبدالرحمن شرفکندی (هژار). تهران. 1366.

37. رشیدالدین فضل الله همدانی. جامع التواریخ (تاریخ هندوسندوکشمیر). تهران. 1384.

38. سیف بن محمد بن یعقوب الهروی. تاریخنامۀ هرات. چاپ دوم. تهران. 1385.

39. ابوالفدا. تقویم البلدان. ترجمۀ عبدالمحمد آیتی. تهران. 1349.

40. حمدالله مستوفی قزوینی. نزهت القلوب. تهران. 1381.

41. ابن بطوطه. سفرنامۀ ابن بطوطه. ترجمۀ دکترمحمد علی موحد. تهران. 1348.

42. شمس سراج عفیف. تاریخ فیروزشاهی. تهران. 1385.

43. حافظ ابرو. زبدت التواریخ. تهران. 1380.

44. شهاب الدین عبدالله خوافی مشهوربه حافظ ابرو. جغرافیای حافظ ابرو.

45. یحیی بن احمد بن عبدالله السیهرندی. تاریخ مبارک شاهی. تهران. 1382.

46. کمال الدین عبدالرزاق سمرقندی. مطلع سعدین و مجمع بحرین. تهران. 1383.

47. معین الدین محمد زمچی اسفزاری. روضات الجناب فی اوصاف مدینه هرات. تهران. 1338.

48. محمد بن خاوند شاه بن محمود “میرخواند”. تاریخ روضت الصفا فی سیرت الانبیا و الملوک و الخلفا. تهران. 1380.

49. خوندامیر. تاریخ حبیب السیر. چاپ چهارم. تهران. 1380.

50. بابرنامه موسوم به توزک بابری.

The Baburnama, Memoirs of Babur, Prince and Emperor. Translated by Wheerler M. Thackston. New York, 2002.

51. بایزید بیات. تذکرۀ همایون واکبر. تهران. 1382.

52. سید محمد معصوم بکری. تاریخ سند معروف به تاریخ معصومی. تهران. 1382.

53. محمد قاسم هندوشاه استرآبادی. تاریخ فرشته. تهران. 1387.

54. محمد یوسف منشی. تذکره مقیم خانی (سیرتاریخی، فرهنگی و اجتماعی ماورالنهر درعهد شیبانیان و اشترخانیان). تهران. 1380.

55. میرزا مهدی خان استرآبادی. جهانگشای نادری. تهران. 1377.

56. محمود حسینی جامی. تاریخ احمد شاهی. تهران. 1384.

57. مونت استوارت الفنستون. افغانان (گزارش سلطنت کابل). ترجمۀ آصف فکرت. مشهد. 1376.

58. سرجان ملکم. تاریخ ایران(1829). ترجمه حیرت. تهران. 1383.

Sir John Malcom. The History of Persia, from the most early period to the present time. London. 1952.

59. حاج زین العابدین شیروانی. بستان السیاحه یا سیاحت نامه. دستنویس. از انتشارات کتابخانه سنائی.

60. Godfrey T. Vigne. A Personal Narrative of a Visit to Ghazni, Kabul and Afghanistan. London. 2005.

61. Wilson, H. H., Ariana Antiqua. A Descriptive Account of the Antiquities and Coins of Afghanistan. London. 1841.

62. Alexander Burnes. Cabool: a personal narrative of a journey to and residence in that city, in the years 1836 – 38. London. 1842.

63. عبدالکریم. تاریخ احمد. 1266 ق.

64. Smith, W., Dictionary of Greek and Roman Geography in Two Volumes. Boston, 1854.

65. ظفرنامۀ خسروی از مولفی ناشناخته (شرح حکمروائی سید امیرنصرالله بهادرسلطان بن حیدر 1277 – 1242 ق در بخارا و سمرقند). تهران. 1377.

66. سلطان محمد خان ابن موسی خان درانی. کتاب مسمی بتاریخ سلطانی. بمبی. 1298 ق.

67. Mohamad Hayat Khan. Afghanistan and its Inhabitants (Hayat-I-Afghan, 1865). Translated by Henry Priestley (1874). Lahore. 1981.

68. Henry George Raverty. Notes on Afghanistan and Baluchistan. Lahore. 2001.

69. هنری والتر بیلیو. پژوهشی دربارۀ اتنوگرافی یا تبارشناسی افغانستان (1891 م). ترجمۀ سهیل سبزواری. 2009.

http://www.khorasanzameen.net/history/ssabzwari03.pdf

70. پروفیسورلعل زاد. آریانای جعلی و افغانستان خیالی. لندن. جنوری 2010.

http://www.khorasanzameen.net/history/alalzad05.pdf

http://www.khawaran.com/images/pdf/lalzad_arianai_jali.pdf

71. گای لسترنج. جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی (1905 م). ترجمۀ محمود عرفان. چاپ ششم. تهران. 1383.

72. جرجی زیدان. تاریخ تمدن اسلامی. ترجمۀ علی جواهرکلام. تهران. 1336.

73. محمد حسین. جغرافیای افغانستان. 1301.

74. محمد علی خان. افغانستان. لاهور. 1306.

75. بارتولد. جغرافیای تاریخی ایران. ترجمۀ حمزه سردادور(طالب زاده). تهران. 1308.

 

t0502@hotmail.com پروفیسوردکتورلعل زاد

لندن، می 2011

 

نظر شما